۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

رزم ِ عریان

دیگر میشوی. در اعماق: بالاخره شاید این قاعده ی همه جایی، بر تو نیز جاری شده باشد: بر جان کشیدن ِ غم. شاید که این، خداحافظی با کودکی باشد. کودکی ای که فکر میکردی تا پایان راه، با توست. باید پذیرفت.
 
این، طبیعت ِ جنگ های بزرگ است. این طبیعت ِ بزرگترین قمار ِ انتخابی ِ زندگی است. باید دید که جز این، چه چیزی تغییر کرده است. وقتی گرد و خاک های این بزرگترین زلزله بخوابد.
 
اما این، حاشیه است. اصل، جسارت ِ رزم ِ عریان بود. عریان و بی محابا. بی، محابا. تا انتها. تا آستانه ی مرگ. علیرغم همه چیز. رقصی چنین میانه ی میدان.

و بعدها نظاره ی زخم ها، زخم های تن، چه احساس غریبی دارند: رنج، غربت، رنج .. و افتخار...
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر