۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

گنج ِ رنج


تحلیلی بر همایش «پدیده‌شناسی فاجعه و خشونت: «فرخنده»؛ عدالت‌خواهی به درازنای تاریخ»

در دانشگاه تهران

 
رنج، موهبت است. گرچه رنج خواستنی نیست اما در رنج نعماتی نهفته است که می‌تواند آن را به یک موهبت تبدیل کند. رنج، وقتی به حالت یک تجربه‌ی جمعی بدل می‌شود، می‌تواند ما را گرد هم بیاورد. رنج ِ جمعی می‌تواند فرصتی برای یک بازاندیشی جمعی به عامل ایجادکننده‌ی رنج ایجاد کند. رنج ِ جمعی می‌تواند دست‌های ما را به هم گره بزند و فاصله‌های قومی، مذهبی، سیاسی و جنسیتی را از میان بردارد. رنج ِ جمعی، نوعی گسست در تجربه‌ی عادی و روزمره‌ی ما ایجاد می‌کند؛ یک فرمان ِ ایست موقت به پیمودن مسیرهای فردی: هر کس، هر جا هست، در اشتراک این تجربه‌ی رنج، می‌ایستد و به یک نقطه‌ی واحد خیره می‌شود. تمرکز این خیره‌شدن‌هاست که امید و اراده و حرکت می‌آفریند.

اما رنج در عین حال می‌تواند به انفعال بدل شود. به ناامیدی گره بخورد. به یک سرخوردگی جمعی بدل شود. رنج می‌تواند ما را از هم جدا کند. جمع را از هم بپاشد. مرز بسازد: گروهی در این سو به حمایت از قربانی و گروهی در آن سو به دفاع از عامل رنج. یک رنج می‌تواند به تاریخی از رنج‌های متوالی بدل شود. رنج‌های دیروز، رنج‌های فردا را بیافریند.

شرط تبدیل شدن رنج‌، به گنج چیست؟ نخستین شرط شاید تبدیل کردن ِ رنج فردی، به رنجی جمعی باشد: یافتن نقطه‌ای از تجربه و احساس مشترک در واقعه‌ای که به ظاهر برای تنها یک نفر، در یک لحظه‌ی خاص و در شرایطی خاص اتفاق افتاده‌است. فرارفتن از خاص‌بوده‌گی رنج. رنجی که امروز از آن من بوده‌است، فردا گریبان تو را می‌گیرد و دیروز بر سر آن دیگری خراب شده‌است. اینجاست که رنج، عامل پیوند است؛ پل تبدیل شدن ِ من‌های جدا جدا، به یک مای رنج‌کشیده. گام دوم، شاید ایجاد فرصت بازاندیشی جمعی به رنج است: به معنای رنج. به تجربه‌ی رنج. به عوامل رنج. به احساس ِ رنج. به چرایی‌های رنج. یک بازاندیشی جمعی که تفاوت‌های میان ما، رنج‌کشیدگان را برای ساعتی و در موقعیتی مسکوت بگذارد و امکان گفتگو و تبادل احساس را برای ما ممکن کند. گام سوم اما، از جنس حرکت است. از جنس تصمیم. از جنس ساختن. رنج، برای ما در این گام به یک سرمایه برای ساختن بدل می‌شود. یک «گذشته»ی مشترک، که تمایل به ساختن آینده‌ای مشترک دارد. یک تصمیم.

«فرخنده»، یک رنج بود. رنجی که می‌توانست دوباره آتش رنج‌های جدیدی را برافروزد. رنجی که می‌توانست به انفعال جامعه‌ی افغانستان بدل شود. رنجی که می‌توانست در حد یک واقعه‌ی فردی باقی بماند و با تکینه‌گی مذهب، قومیت، جنسیت یا موقعیت ِ فرخنده، تنها در حد «رنج فرخنده» باقی بماند. اما این‌گونه نشد: رنج فرخنده، از محدودیت یک «واقعه» گذر کرد و به سرایت ِ یک «تداوم» تبدیل شد. به یک اشتراک. به یک فرصت. جامعه‌ی افغانستان توانست این گذار را انجام دهد و رنج فرخنده را به یک رنج جمعی بدل کند. رنجی که در آن نه تنها زنان، نه تنها تحصیل‌کردگان، نه تنها اصلاح‌گرایان، نه تنها هم‌قومیت‌های فرخنده، نه فقط ساکنین افغانستان که به نماد رنج افغانستانی بدل شد. نماد رنج ِ یک ملت. رنج ِ جمعی فرخنده حتی مرزهای ملیت را هم درنوردید و به نمادی از رنج‌های زن، رنج‌های قربانیان خشونت، رنج‌های قربانیان تبعیض و حتی رنج‌های شرق بدل شده‌است.

رنج ِ فرخنده، اکنون گنج ِ افغانستان است. این اتفاق می‌توانست هرگز نیفتد. فکر کردن به چرایی این تحول ِ مبارک، یک باید ِ اساسی است. چرا که اگر الگوی این معادله‌ی تبدیل رنج فردی به گنج جمعی پیدا شود، آن‌گاه هر رنج ِ این جامعه‌ی رنج کشیده، می‌تواند به گنجی برای ساختن فردایی روشن‌تر، برای اتحاد، برای ما شدن، برای کاهش درد جمعی بدل شود.

روز سه‌شنبه، بیست و دوم اردی‌بهشت، دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، میزبان یکی از نمودهای این اتفاق مبارک بود: جلسه‌ای که در نگاه اول، مانند تمامی جلسات علمی روزانه، موضوعی داشت و سخنرانانی: «پدیده‌شناسی فاجعه و خشونت؛ فرخنده؛ عدالت‌خواهی به درازنای تاریخ». سخنرانان، از افغانستانی و ایرانی آمدند و هر یک از زاویه‌ی دید خود سعی کردند تحلیلی از این رنج ارائه دهند. اما واقعه‌ی اصلی، نه در پشت میزها و تریبون‌ها، که در این سو، در وجود جستجوگر و حاضر بانیان جلسه و حاضران در آن افتاده بود: اجتماعی از رنج‌کشیدگان. محذوفینی که هر یک خود سوژه‌ی رنجی مداوم بوده‌اند. و اینک در نقش بانیان این برنامه، توانسته بودند زمینه را برای سخن گفتن از رنج، از فریاد کردن رنج، اندیشه به رنج فراهم کنند. اتفاق، نه در سخن، که در اشتراک دست‌های پینه‌بسته‌ی آزاده‌ای که تریبون را به دست سخنران سپرد، رخ داده بود: برگزارکنندگان برنامه، بی‌هیچ وابستکی، بی‌هیچ بودجه، بی‌نام و نشان، بدون لوگوهای طراحی‌شده‌ی گرافیکی، در نهایت سادگی، اراده کرده‌بودند که رنج ِ فرخنده را به فرصتی برای کاهش رنج‌هایشان بدل کنند. زن و مرد، تحصیل‌کرده و تحصیل‌ناکرده. تاجیک و هزاره و پشتون و ازبک. از بلخ تا کابل و از قندوز تا مزار شریف. مهاجر یا مسافر. رنج بود که بر تمامی این تمایزات و فاصله‌ها، خط بطلان کشیده بود. دست بر زانو زدن و برخاستن برای یک خویشتن ِ جمعی.

برای نخستین بار شاید، مرزهای خیابان و دانشگاه، به اراده‌ی این رنج‌کشیدگان مصمم، شکسته شد و دانشگاه و کلام و علم، ناخودآگاه دچار لکنتی ناشی از حیرت شده بود. طبیعی بود که کلام، در برابر چنین اشتراک مهیب وجودی، دچار احساس ِ فقر شود.

این می‌تواند شروعی درخشان باشد: آغازی برای پیوند زدن دست‌های پینه‌بسته و ذهن‌های رنج‌کشیده به ساحت علم. برای تبدیل ِ رنج، به موضوع کار و اندیشه. برای ساختن ِ یک دانایی ِ جمعی، برای کاستن از رنج مشترک. افغانستان، و ما، ساکنان این شرق ِ در تاب و تب، آن‌چه فراوان داریم، رنج است. رنج، گنج ِ ماست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر