۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه

غربت ِ امر ِ ممنوع

 
«ممنوع البیان»، «ممنوع الخروج»، «ممنوع التصویر»، ... «ممنوع الحیات»! تداوم حیات، بر اساس «ممنوعیت». باید به این همه پایبندی به سنت «ممنوعیت» حضرات احسنت گفت. در یک تحلیل ِ تقلیل گرا، تاریخ است و دو خط موازی: دیدن، شنیدن، و آنگاه به آگاهی برگزیدن؛ و ندیدن، نشنیدن و به شیپور ِ منفعت یا شور ِ صرف حرکت کردن.. باید در این زمانه ی جولان ِ نفاق، به این حضرات احسنت گفت که اینگونه، بود ِ خویش را نمود می دهند و سنت ِ «ممنوعیت»ی را که از آن برخاسته اند، فریاد می کنند. حیف و صد حیف که گویی تاریخ، اندک اندک جا را برای «ممنوعیت» طلبان تنگ میکند.. دریغ و صد دریغ که حتی امروز، آن فلافل فروشی میدان جمهوری تهران هم دریافته که باید تابلوی «خودت پر کن» را هوا کند تا مشتری هایش بیشتر و بیشتر شوند. از فلافل فروشی میدان جمهوری تا شبکه های تلویزیونی رو به گسترش آنلاین، همه از یک تحول خبر میدهند: آری به قدرت ِ انتخاب، نه به ممنوعیت و اجبار.
فراموش نباید کرد: حافظه ِ جمعی، از "دیدار" قوی تر است؛ نمونه اش: میر و عزیزان در حصر، ماندلا، مصدق در احمدآباد، منتظری در حصر، دوستان مان در اوین، آنگ سان سوچی در محبس: پنج سال است که دیدار ممکن نیست. اما میر کجاست؟ همچنان در مرکز قلب های ما. شما کجا ایستاده اید؟
یک سوال خصوصی: حضرات! برد ِ ممنوعیت ِ مبتنی بر منافع به اتاق ِ آقازاده ی بیست ساله ی ساکن در منزل خودتان می رسد؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر