۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

خنجر خراسانی

(بافت سنتی «شهر نجف» در نخستین نگاه)
 
نجف قدیم، از خودنمایی گریزان است. این را در نخستین برخورد با بافت تاریخی‌اش به خوبی درمی‌یابی. شهر و هر آن‌چه در آن است، همین طبع را دارد. شهر، میلی به جلوه‌فروشی ندارد. همه چیز در نهایت سادگی کارکردی است. حتی گدایان نه چندان اندک شهر هم به تو «پیله» نمی‌کنند. دستفروش‌های پر تعدادش جز دعوتی ساده به خرید اجناس، اصراری به گیر انداختنت ندارند. تمام این سادگی زاهدانه، چون حلقه‌های زحل، حول محور گنبد زرد حضرت علی به سکوت نشسته‌است. حرم، خود به صورتی معنادار کوچک، آشنا و ساده است. آن‌قدر ساده که گویی نه به حرم، که به مسجد آشنای کودکی‌هایت آمده‌ای. آن‌قدر صمیمی و بی‌چم و خم که می‌توانی قرارت را بی واهمه، در یک کلیت مبهم «قرار، بعد از نماز، داخل صحن» رها کنی و مطمئن باشی که دیدار معهود ممکن می‌شود. آخر حرم، تنها یک صحن دارد: «یک»؛ محور زهد. لکه‌های روی گنبد و کاشی‌های بعضاً زخم‌دار و کبوترهای نحیف و معمولی که تازه دارند جلد گنبد و حرم می‌شوند و به عکس گرفتن عادت ندارند هم به این آشنایی می‌افزایند. مشکی چادرهای عربی و ایرانی و دشداشه‌های سفید و خاکی و کرم، بدون هیچ زینت و آرایش و پیرایه، از کنار هم عبور می‌کنند. حتی رنگ‌های شاد و گل‌های رنگی درشت مکرر در مکرر لباس زنان «بهره» از شبه‌قاره هم بخشی از همین سادگی می‌شود و در خاکی زمینه‌ی کلی، محو. کفش‌های خاکی و نعلین‌ها چروک‌ به صورت افتاده و دمپایی‌هایی پلاستیکی هیچ چشمی را خیره نمی‌کنند. اینجا از برندها خبری نیست. موها همه کوتاه. ژلهای موی سر و مدل‌های گونه‌گون مو و رایحه‌ی ادوکلن‌ها و فریبندگی عطرها غایبند. عطر حرم، بوی خوش بی‌ریای گلاب است که در فضا پخش می‌شود.
 
حتی تکنولوژی هم این‌جا غبار سادگی گرفته‌است: به مغازه‌ای رفتم برای گرفتن چند برگ کپی و پرینت. در یکی از کوچه‌های چند قدم مانده به حرم. ابعاد محقر مغازه‌ای دو متری، یک دستگاه کپی ژاپنی، یک لپ‌تاپ با مونیتور شکسته که تنها از یک طرف به بدنه‌ی لپ تاپ وصل بود و یک پرینتر و روی همگی لایه‌ای نازک از غبار. چند قفسه‌ی فلزی خاکستری رنگ که کاغذهایی نامرتب و یک پایه‌ی نوار چسب بدون هیچ ترتیبی روی آن قرار گرفته‌بود. یک پسر جوان بیست و چند ساله با تی‌شرتی قهوه‌ای که پشت لپ‌تاپ نشسته‌بود و پدر پیرش با دشداشه‌ای سفید که سفارش را در در همان فضای دو متری از دستت می‌گرفت و به پسر می‌داد و حساب و کتاب می‌کرد. همه‌چیز در حد اعلای سادگی کارکردی. مساجد سخت ساده‌اند. بی‌بنرها و تصاویر براق بر دیوار. سفید، خلوت و آرام. اینجا هنوز پیرمردها با همان صدای خش‌دار و صدق نهفته در سایه‌ی سنت دعا می‌خوانند. به تحریر و دستگاه نیازی نیست. طلاب یقه‌هایی چرک دارند. سفیدی براق عمامه‌ها و اتوی لباده‌ها غایبند. عبایی ساده و قبایی چروک و عمامه‌ای نامنظم پیچیده‌شده و مویی کوتاه و کتابی نه در کیف، که زیر بغل.
این سادگی سنگین و طبیعی اما، هم‌تراز بی‌نظمی نیست. عین نظم است. کار می‌کند. معنا و امضا دارد. آزاردهنده نیست. در ذوق نمی‌زند. گویی هنوز شهر از مواهب زهدفروشی بی‌خبر است. همه آن‌گونه می‌نمایند که هستند. دین اینجا هنوز هسته‌ی سخت فرهنگ است. نجف، خاکی است. جایی برای نئون‌ها نیست.
اما حتی بدون چندان تلاش و تمرکزی، از دور، نه چندان دور، صدای نعره‌ای می‌آید: لشکر مغولی مدرنیسم، به سوی نجف می‌تازد. نه تنها از غرب، که از شرق. نه تنها از نیویورک و لندن و پاریس، که از مشهد! پیش‌قراولان حریص تک‌چشمش به شهر خاکی رسیده‌اند و در گوشه‌گوشه‌ی نجف سنگر و برج و بارو ساخته‌اند: جرثقیل‌های ساختمانی زرد رنگ فسفری، با نام‌های لاتین بزرگ CATERPILAR، از جای‌جای شهر سربرآورده‌اند. از کوچه کوچه‌های باریک و پیچ‌ در پیچ شهر، صدای پتک و تخریب به گوش می‌رسد. موریانه‌ی مدرنیته طاق‌ها و گره‌چینی‌ها و رواق‌ها و حوزه‌های خسته از بی‌تدبیری را یکی یکی به خاک می‌اندازند. شهر در حال فروریختن است. به دیوارهای مسجد هندی، شکاف افتاده‌است. وادی‌السلام در هجوم بطری‌های پلاستیکی و زباله دست و پا می‌زند. در میان بافت متواضع و افتاده‌ی شهر، ساختمان‌های فولادی و اسکلت‌های فلزی یازده طبقه، مغرورانه و خودفروشانه، فخر می‌فروشند.
 
عکس از نگارنده؛ بافت سنتی نجف-1393
 
این دیو غریبه‌ی مهاجم مست اما بی‌دعوت نیامده‌است. او را به این سفره‌ی تخریب به پخت فاجعه دعوت کرده‌اند. صاحبان این سفره. متولیان این خانه. نه به اجبار که به اصرار. بسیاری از ساختمان‌های برافراشته، ملک آقازادگان انگشتر عقیق به دست و تسبیح بر کف است. این‌جا آقازاده‌ها بر شاخه‌ی نجف نشسته‌اند و بن می‌برند. و حتی متولی آستان حرم! و چه عجب که پتک و جرثقیل و تخریب، به دست شهروندان این شهر افتاده باشد و هر کس گوشه‌ای از کشتی را به قدر وسع خویش سوراخ کند؟ گویی همه به قتل نجف، کمر بسته‌اند. چه جای شگفتی؟ که الناس علی دین ملوکهم.. کار از پاس داشتن حرمت امامزاده گذشته‌است..
این‌جا سخن از مدل لندن و پاریس نیست. این‌جا همه از «مشهد» می‌گویند. از مدرنیته‌ی ابتری که صحن‌ پشت صحن می‌سازد، همه چیز را برق می‌اندازد، ساختمان‌های عظیم بر پا می‌کند، نقره و طلا روی هم انباشت می‌کند اما در این هجوم زرق و برق، نخستین قربانی «معنا»ست. نخستین شهید، زهد؛ و نخستین گمشده، هویت. مشهد، آفت نجف شده است. انباشت سرمایه‌های مادی و حساب‌های پر از پول سایه نفت و سرطان حاد فساد، بافت‌های اندام خسته‌ی نجف را ذره ذره نه، تکه تکه می‌خورد.
راه رستگاری نجف، از تقلید چشم‌بسته از ظواهر عظیم و پرطمطراق مدرنیته‌ی غیرمحتوایی مشهدی پوشیده در لعاب از دین نمی‌گذرد. گنج نامکشوف نجف، آن‌جا نیست. همین‌جاست. مدرنیته اگر سوغاتی برای نجف داشته باشد، همین است: تأمل جدی در سنت. آغاز جدی از سنت. حفظ جدی سنت. و فراروی هوشمندانه از سنت. راه، همان است که بود: بازگشت به خویشتن.

علی، شاه نبود. علی قصر نداشت. علی نمی‌خواهد «شاه» نجف باشد. علی، در نجف، هم‌چنان تنهاست.

این متن به صورت تعدیل شده ای در شماره 11 فصلنامه «شهر قانون» در پاییز93 به چاپ رسیده است.
 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر