۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

پیله ای به نام "حصر"

 
 
دل است دیگر.. گاهی بد می‌گیرد..
***
آدمها، معمولاً و غالباً، از دور جذاب ترند. نزدیک که میشوی، واقعیات و جزییات، به جان زیبایی های تصویر ذهنی ات میفتند و رنگ و لعابش را میزدایند. اما این قاعده ی عام، در مورد اندک کسانی در زندگی ام، اتفاق نیفتاد. نزدیک شدن و شناختن، تیشه به ریشه ی جذابیت نزد. دانستن، بر روی تصویر ذهنی شان، خراش ننداخت؛ ستودنی ترش کرد.
 یکی از آنها اوست. که نمیشناختمش؛ جز شنیده هایی و احساسی. اما هر چه داستان جلوتر رفت، شنیده ها مکرر شد و داده ها متراکم، احساس آشنایی و احترامم بیشتر شد. نه اینکه هاله ای بیاید و اسطوره ای شود. نه. دوران اسطوره ساختن هایم - خوشبختانه شاید- گذشته است. دوست‌داشتنی از فرط آشنایی. دوست‌داشتنی از فرط «ما» بودن. اما «علیرغم» لمس معمولی بودنش، باز همواره تصویرش احترام برانگیزتر شده است.
 چرا؟ از خودم میپرسمش. به این نتیجه رسیده ام که آدمهای جستجوگر، آدمهای اهل آزمایش و خطا، آدمهای رفتن و گشتن، آدمهای اهل صداقت و اهل استقامت، آدمهایی که آرمان زندگی شان، جستجوی مداوم حقیقت است و نه به دندان گرفتن منفعت، جذبم میکنند. نزدیک شدن به داستان زندگی پر ماجرای این آدمها، برایم خواستنی ترشان میکند. مثل نادر ابراهیمی، مثل علی شریعتی.. و مثل «زهرا رهنورد».. این زن ِ جستجوگر  ِ احترام‌برانگیز..
شک ندارم از این حصر ظالمانه هم فرصت می‌سازد. شک ندارم که این حصر، برای چون اویی، نه زندان، که پیله‌ی پرواز خواهد بود..
***
بال پرواز که داشته باشی، سکون ِ پیله، آغاز ِ پرواز است.
 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر