۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

این قابهای ِ باز ِ آشنا

کمتر شده بود از دانستن ِ چاپ شدن ِ کتاب/هایی به وجد بیایم.
رفته بودم شهر کتاب، برای خرید کتابی برای دوستی. چشمم خورد به نام «علیرضا روشن». ذوق کردم. از زمان گودر، شعرهایش را دنبال میکردم. و بعدتر هم که رفت پشت میله ها، محبوبترم شد.
تمام کتابهایش را خواستم. چهار تا بود. حتی در نام، خاص. و بعد، با ذوق، در همان راه، تا نیمه ی یکی ش رفتم. همان عطر ِ آشنا.
[از «کتاب ِ نیست»: نشر آموت و نشر نون. چاپ هفتمش. 1392]
«به ظاهر
شعر نوشتن
به واقع
به مرگ نزدیک شدن»
 
[از کتاب «محو ِ»: نشر نون و نشر آموت: چاپ دومش. 1392]
«دیگران شعر مرا میخوانند
تو حرف ِ مرا»
 
[از کتاب «کسره»: نشر تیماژ: 1392]
«میخواهم به حرفهایت گوش کنم
لب هایت نمیگذارد»
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر