۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

سحر آینه


زندگی ما، غالباً امضا دارد. خاص است. اما علیرغم این خاص بودن، گاهی شباهتهای غریبی به ماجرای زندگی «دیگری» پیدا میکند. ایده آل هایمان. ذائقه هایمان. دردهایمان. تصویرمان از آینده. حتی تصویرمان از مرگ مان. و حتی تر، از وصیت نامه ای که شاید مینوشتیم..
مدتها بود که کلمه ها، انقدر نفوذ نکرده بودند؛ انگار که لب بزنی و آفریده شوند. اما نه از ذهن و زبان تو. از قلب و داستان زندگی دیگری. این معجزه، «نامه ی چهلم» نادر ابراهیمی بود. .. بی کم و کاست.
و دیگری، امروز. در جایی که توقعش را نداشتم. در متن خبر اعلام مرگ نقاش تصاویر داستان «روباه و زاغ» و «خانواده ی آقای هاشمی» کتابهای مدرسه مان. آنجا که نوشته بود:
«به گفته برادرزاده او،‌ منوچهر درفشه ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت و به دلیل بیماری از خانه بیرون نمی رفت... او که قرار بود مدتی در خانه‌ی ما ساکن شود می‌گفت من هرگز در طول عمرم خجالت‌زده نبودم».
انگار کن که من بوده ام که مرده ام. انگار کن که من بوده ام که نوشته ام. انگار کن که من بوده ام که گفته ام.
 
همین قدر، من.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر