۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

بی مرام!

توی تاکسی نشسته‌ام. ترافیک است. دستفروش، با قفسی در دست، جلو می‌آید. بین ماشین‌ها. داخل قفس پر از پرنده است. چیزی شبیه سار. برای تبلیغ ِ فروش ِ پرنده‌ها، قفس‌ها را هر چند دقیقه یک‌بار بالا و پایین می‌کند. به ضرب. صدای پرنده‌ها بلند می‌شود. صدایی می‌آید:
-        آقا! نکن آقا! سکته می‌کنند!
صدای راننده تاکسی است که شیشه‌اش را پایین کشیده و به مرد پرنده‌فروش می‌توپد. سعی می‌کند بی‌تفاوت باشد. صدای خانم مسافر کنار دستی‌ام می‌آید:
-        آقا! ا؟! با شماست ها! بفروش اما اونطور نکن! چه دوره زمونه‌ای شده‌ها!
***
این‌جا ایران است. این‌جا ممکن است پای قانون شل باشد، ممکن است کسی برای بند و تبصره و آیین‌نامه تره خرد نکند، اما این‌جا، هر چیزی، مرامی دارد. می‌خواهد ورزش باشد، با رفاقت، یا رقابت. این‌جا «بی‌مرام» فحش است. این در خون ماست. برخی وقت‌ها، بعضی چیزها هست که خون ِ خونسردترین آدم‌ها را هم به جوش می‌آورد. هر کسی که کوچکترین شناختی از ایرانی از هر مرام و مسلکی- داشته‌باشد، می‌داند که کمتر ایرانی پیدا می‌کنی که در برابر ناجوانمردی و بی‌مرامی ساکت بنشیند. این‌جا قهرمانش ابالفضل است. سمبل غیرت و مرام. داش‌ها و بزن‌بهادرها و پاشنه‌ورکش‌هایش به کنار، همین بچه‌های نسل سوم فانتزی و کلاس‌کنکوری و فراری از سربازی‌ هم قهرمانشان ابالفضل است. این‌جا بی‌مرامی و ضعیف‌کشی، محال است بی‌جواب بماند.
***
دیروز خبر آمد که زندانی‌ها بند 350 اوین را زده‌اند. دست زندانی، بسته ‌است. زندانی زدن، بی‌مرامی است. بی‌مرامی، خون به جوش می‌آورد. دستی که باتوم بالا می‌بری؛ یادت باشد، این‌جا قهرمان اباالفضل است...
***
پرنده، در قفس، زخمی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر