۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

باید تراشید

«باید یک روز صبح، قطعاً و جداً، جدار سخت و سیمانی روحم را بتراشم، بیرحمانه و با یکدندگی، و بار دیگر - و شاید برای نخستین بار- روحی بسازم به نرمی پر کاکایی های دریای شمال، به نرمی روح یک کودک گیلک، به نرمی مه ملایم جنگلهای مازندران، به نرمی نسیم دشتهای پهناور ترکمن صحرا،  و به نرمی نگاه یک عاشق به معشوق...
من باید، باید، باید که یک روز صبح چنین کنم. حتی اگر آن روز، روز مرگم باشد.
... به زودی خواهی دید که من چگونه از درون این قطعه سنگ حجیم بد هیبت، مجسمه ی یک آواز هنرمندانه را بیرون میکشم.»
نادر ابراهیمی؛ چهل نامه کوتاه به همسرم، نامه سی.
 
چند وقت پیش، دوستی داشت از تخلیه چاه فاضلاب خانه شان میگفت. از سختی کار کسی که آمده بوده و بعد از تخلیه فضولات، داخل چاه شده بوده و شروع کرده بوده به تراشیدن دیوارهای چاه. تراشیدن فضولات سخت شده. سنگ شده.
یک روز باید پاچه ها و آستین هایم را بالا بزنم، نفس عمیق بکشم. قدمهایم را محکم بردارم و بروم سراغ چاه درونم. چاهی که اخلاقهای بد، عادت های بد، توجیه های بد، تنبلی های بد به دیواره اش سنگ شده است...
 
کاری که نادر ابراهیمی ها کردند و رفتند. کاری که باید کرد. قبل از ایستادن عقربه ها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر