۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

رنج ِآواره

دو سه هفته پیش، دوستی داشت از فکرهایش میگفت در مورد "رفتن". در مورد مهاجرت. برای تحصیل. میگفت حالا که واقعی تر دارد به جزئیاتش فکر میکند، می بیند عجب کار سختی است! کندن. چطور از میان وسایلش که اینهمه به آنها دلبسته است، با آنها زندگی کرده، فقط تعدادی را انتخاب کند و باقی را بگذارد؟ کدام رمان ها را ببرد؟ کدام نشان ها را؟ چطور از اتاقش، گلدانهایش، و "چیز"هایی که از او هستند، دل بکند؟
 
آن موقع به او گفتم که فکر میکنم در پس همین دل کندن، دل کندن رنج آور و سخت، چیزهایی خوبی هست. چیزهای خیلی خوب. و هنوز هم همین فکر و احساس را دارم.
 
امروز اما تلویزیون داشت تصویرهایی نشان میداد از آوارگان جنگی در گوشه ای از دنیا. و ناگهان به این فکر کردم که ذهن ما، ذهن عادت کرده ی ما به اخبار و گزارش های جنگ و سیل و طوفان و زلزله، در اخبار این اتفاقات مهیب عادی شده، تنها پی یک رقم میگردد: رقم سرخ کشته ها. کشته ها مهم هستند. زخمی ها مهم هستند. اما رنج آوارگی گویی در پس این ارقام فراموش میشود. دوست من و دوستان ما، با تصمیم خودشان میروند. با شب ها و روزها آمادگی. در امنیت. در آغوش دلداری. به سوی جایی معلوم و مقصدی امن و مطلوب. با کوله باری گزیده شده. با امید قطعی بازگشت. با خیال راحت از صیانت از آنچه باقی مانده توسط آنانکه می مانند. اما آواره می رود. در لحظه. بی آنکه بخواهد. بی آنکه بداند. در هراس. به مقصدی نامعلوم. بدون فرصت. در ناامنی مطلق. بی آنکه بداند، آنچه می ماند، می ماند؟ ..
 
اگر آواره ای را دیدید، از همین افغانستان، یا سوریه، یا کسی را دیدید که در کودکی اش جنگ زده بوده، بدانیم که بخشی از وجودش به کلی فرو ریخته است. رنج اش را دریابیم..
 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر