۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

کابوس ِ ملموس

«زنده به گوری». این شاید بزرگترین و عمیق ترین کابوس زندگی من باشد. این که نمرده باشم و دیگران خیال کنند که مرده ام. گریه کنند و در قبر بگذارند و بلوک های سنگین بتونی را کنار هم بچینند روی قبرم و خاک بریزند و با بیل سفتش کنند و فاتحه ای بخوانند و کسی را بفرستند تا ناهار بعدش را آماده کند و صدای ضجه بیاید و دلداری و خرما و .... صداها دور میشوند. ضجه ها کمرنگ. و سکوت. و من نمرده باشم. من خواب بوده باشم. خوابی مثل همیشه اما نه مثل همیشه. یک دفعه، آرام، چشمهایم را باز کنم. در سیاهی مطلق. خیال کنم در اتاقم هستم. مثل هزارها هزار بار دیگری که بعد از خواب، چشم باز کرده بودم. یا زیر پتو. خیال کنم از آن وقتهاس که بیدار شدم اما چشمهایم هنوز باز نشده. خیال کنم الان است که صدای تیک تاک ساعت اتاق بیاید. یا صدای موتور به کار افتاده ی یخچال. خیال کنم این هم یکی از هزار هزار خواب شبیه واقعیتی بوده که دیدم اما بعد تمام شده اند. اما این یکی خواب نیست. این یکی واقعی است. این را وقتی میفهمم که دستهایم خاک نمدار زیر کفن را لمس کند. این را وقتی بفهمم که حرکت موجوداتی ریز را روی بدنم احساس کنم. روی پاها. این را وقتی بفهمم که سرمای خاک سرد قبرستان توی تنم بپیچد. و این را بیشتر از همه ی همه ی اینها وقتی حس کنم که فریاد وحشت زده ام تنها داخل حفره ی تنگ تاریکی بپیچد که داخلش هستم. این را وقتی بفهمم که از فریاد خسته میشوم و دیوانه وار دستهایم را از داخل کفن آزاد میکنم و شروع میکنم با تمام توان هل دادن و فشار و خنج کشیدن روی بتون های وظیفه شناس ِ سردِ  سنگین ِ ضخیم.. با پاهایم فشار بیاورم به بتونها. هم زمان داد میزنم. از اعماق دلم. گرمی خون را روی نوک انگشتهایم احساس میکنم.... و بعد، این آغاز پایان است: استیصال در تاریکی. تسلیم. سکوت. رضا. آغاز ِ سربی ِ انتظار ِپایان کلمه. چه لحظه ای خواهد بود.....................................
 
 
آنقدر این لحظه برایم واقعی است، آنقدر میدانم که این اتفاق خواهد افتاد، که هر بار به قبرستان میروم، چند دقیقه ای قبری پیدا میکنم، به بهانه ای داخلش میشوم. تنگ هستند. به آجرهایش دست میکشم. فشار میآورم تا مقاومتشان را بسنجم. به بلوکهای آماده ی کنار قبرها دست میکشم تا سنگینی شان را احساس کنم. خیلی سردند. و محکم. راهی نخواهد بود.

شبیه این حس استیصال را وقتی دارم، که صمیمانه ترین حرفهایم از عمق وجود، به دیوار بی اعتمادی کسانی میخورد که حس میکنم نزدیک هستند. خیلی نزدیک؛ اما صدایم به گوششان نمیرسد. 
 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر