۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

ماه، سرخ، ستاره: سفرنامه عثمانی -3: "فال" و تماشا

به بزرگی میدان آزادی، به شلوغی میدان انقلاب؛ این شاید تعبیری باشد برای توصیف «میدان تقسیم» (یا آنطور که خودشان صدایش میکنند: "تکسیم") استانبول. به لحاظ ابعاد، تنه می زند به میدان آزادی. در تقاطع پنج خیابان. گرچه به خیابانهایی که نه به عریضی خیابان آزادی هستند و نه از به شلوغی آن. تنها دو تا از خیابانها به قلب میدان میرسند و بقیه ماشین ها دستشان به میدان نمیرسد و خیابانهایشان نرسیده به میدان به سمت دیگر میچرخد. همان دو خیابانی که تا قلب تقسیم پیش می آیند هم زیاد شلوغ نیستند. کلاً تقسیم میدان آدمها و عابرهاست، نه ماشین ها. شکل میدان گرد نیست، چیزی است شبیه چند ضلعی نزدیک به ذوزنقه. از وسط میدان، یک خط ریلی رد میشود که مال تراموای قرمز رنگ مشهور میدان تقسیم است. که یک واگن است و راه خودش را از وسط جمعیت باز میکند و به آرامی حرکت یک دوچرخه میرود تا ته خیابان استقلال که از میدان تقسیم آغاز میشود. طوری آهسته راه میرود که میشود نوجوانی باشی و بدوی دنبالش و از دسته هاش انتهایی اش آویزان شوی. کاری که دیدم میکنند! تراموای با برق حرکت میکنند و سیم هایش، آسمان بالای سرت را با خطوطی نازک و موازی خط خطی کرده است. روی این سیم ها قمری هایی مینشینند که باید مراقب باشی وقت رد شدن، کار دستت ندهند! همان قمری هایی که چند متر آنطرف تر، برایشان مثل صحن امام رضا، ملت دانه و تکه نان می پاشند و چاق و چله شان میکنند و از آدم هم نمیترسند. کلاً در استانبول حیوان ها (سگ و پرنده و گربه و حتی گنجشکهای چابک همیشه ترسو از آدمیزاد نمیترسند؛ شاید برعکس تهران که قمری های تنبل از صد متری ات گارد فرار میگیرند!)
 
گاهی هم روی همین تراموای قدیمی سنگین آرام دوست داشتنی با صندلی های چوبی، کنسرت برگزار میشود در طول روز: در همهمه ی همیشگی جمعیت رنگارنگ غالباً توریست هفتاد و دو ملت تقسیم، یک هو از دور و پشت سرت میشنوی که صدای آهنگی و آوایی میآید و بعد نزدیکتر و بعد نزدیکتر و بعد بوق تراموای و بعد میبینی که بعله! نوازنده ها میزنند و خواننده دارد با شور و هیجان و حرکات موزون میخواند و آرام آرام دور میشود...
 
از آن برج زیبای با هیبت پر از معنای میدان آزادی هم در تقسیم خبری نیست؛ نمادش یک سازه ی تجسمی است در ابعاد نصف آنچه قبلاً میدان انقلاب داشت: نمادی تجسمی از دروازه ای که از چهار سو، چهار گروه آدمها در حال بیرون آمدن از آن هستند؛ و طبعاً در رأس همه ی آدمهای هر چهار گروه، آتاتورک! (راستش زیاد دقت نکردم متأسفانه به شکل و معنای نماد؛ یک بار هم خواستم دقت کنم، بلایی سرم آمد که خواهم گفت!) این نماد وسط میدان نیست. یعنی اگر ذوزنقه مان را به سه قسمت تقسیم کنیم، نماد میدان میفتد در ضلع شمالی اش. باقی میدان یک محوطه ی وسیع خالی و سنگفرش است. محل عبور متقاطع عابران. یک هیچ ِ خالی ِ بزرگ ِ وسیع ِ پر تردد ِ بی سایه!
 
آفتاب در این فصل سال (تابستان) در میدان مستقیم میخورد فرق سرت! آنطور که حتی منی که همیشه با گرما رابطه ام خوب است  و ژن هایم به جنوب میرسد هم دست را حائل صورتم میکردم. بها چشم ایرانی تان دنبال هیچ گل و گیاه و درخت و آب و حوض و فواره ای هم در میدان نگردید. نیست که نیست.  گرچه در گوشه ی شمال شرقی میدان «گزی پارک» را میتوانی ببینی. روی تپه مانندی که ببه میدان مشرف است و با سی چهل پله به پارک ختم میشود. و از کنارش بدون پله و با شیبی از چمن که از پا خوردگی و رفت و آمد چمن هایش به خاک رسیده. همان پارکی که این مدت کلی سر و صدا داشت و شده بود قلب اخبار مربوط به ترکیه و اعتراضات و زد و خوردهایش. شاید باور نکنید، اما کل پارک، چیزی است در ابعاد پارک دانشجوی تهران در چهار راه ولیعصر. گزی پارک و ماجراهایش اما خود داستان مفصلی است. اما برگردیم به تقسیم.
 
تقسیم، مرکز قلب تپنده ی استانبول است: غالب اعتراضات اجتماعی و راهپیمایی ها در این میدان اتفاق میفتد. کمتر از زمانی از سال است که آنجا بروی و قدم بزنی و نگاهت به گروهی نیفتد که در گوشه ای شعار میدهند، بلندگو به دست چیزهایی را فریاد میزنند یا تراکت پخش میکنند. و از همین روی همیشه در گوشه ی تقسیم، پشت نرده هایی قابل جابجا کردن، چندین و چند ون و ماشین ضد شورش و پلیس ها حضور دارند. با همان لباس های سورمه ای. و اسلحه به دست. غالباً یوزی که فکر کنم اسلحه ی سازمانی شان باشد. و این بار اما با سه چهار ماشین آب پاش. از همان ها که توی یوتیوب دیدم چطور آدم را از توهم دوش گرفتن درمیاورد و پرت میکند چند متر آنطرف تر!
 
در گوشه ی تقسیم، یک مسجد میبینی و کنارش یک مرکز فرهنگی. دفعه ی پیش که به آنجا رفتم نمایشگاهی نسبتاً بزرگ بود درباره ی "علی عزت بگوویچ" رییس جمهور قبلی بوسنی. از کنار همان مرکز فرهنگی که سرازیر شوی، ناگهان چشمت میفتد به هزار هزار کله ی متحرک رنگارنگ: بور و مشکی و سرخ و کوتاه و بلند و کچل و فرفری! هزار هزار توریست از نقطه نقطه ی جهان. اینجا خیابان استقلال است. اگر چشمهایت را ببندی در آن واحد شاید بتوانی سه یا چهار زبان مختلف را بشنوی. و جالب اینکه زید از خود ترک ها خبری نیست. جز فروشنده ها. اینجا در قرق توریست هاست. در هم و بر هم اما در عین حال منظم: از راست میروند و از چپ برمیگردند. و تراموا هم مسیرش را بی هیچ مانعی و فاصله ای از میان همین سیل رنگارنگ و پر همهمه ی جمعیت میشکافد و جلو میرود. در حاشیه اش تا چشم کار میکند مغازه. از همه چیز. اما از همه پر تعداد تر، پوشاک. از انواع و اقسام برندهای آشنا و ناآشنای دنیا. از Lacoste گرفته تا Colinze  و Mango . و در این بین کوچه هایی پر از کافه ها و رستورانها و شیرینی فروشی ها و بستنی فروشی های سنتی که تو را به خود دعوت میکنند. ملغمه ای همهمه و طعم و رنگ. همه چیز دعوت کننده و جذاب و به خویش خواننده. اما کمتر بو. بو را شاید بیشتر و پیشتر در بازار سنتی استانبول شنیده بودم.
 
در همین گشت و گذار، تکرار کلمه ای آشنا روی اعلامیه های دیواری توجهم را جلب کرد: چیزی با حروف انگلیسی ولی محتوای آشنا: FAL! بله! همان فال خودمان! آن هم نه یک جا و دو جا و یک جور و دو جور! آنطور که هوش و سوادم قد میداد از قهوه (حتماً هم ترک!) گرفته تا فال ورق و انواع دیگری که نفهیدم. حتی وقت چای خوردن دیدم جوانکی همین کلمه سر کوچه ای در خیابان استقلال تکرار میکرد و بعد از چند دقیقه دو خانم جوان آمدند و حرفهایی زدند و با او رفتند؛ حتماً برای آنکه از سرنوشت فردا و فرداهایشان خبری بگیرند به هزینه ی 5 لیر ترک..
 
هر چه نباشد، اینجا استانبول است، آستانه ی شرق، شرق ِ هزار و یک شب و افسون و افسانه...
 
 
 
 
ادامه دارد..
 
از همین سری:

۲ نظر: