۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

با گریه پا شدن

با یاشار؛ برادر عزیز پشت دیوارهای سرد بلند...


 
"با گریه پا شدن". این احساسی است که دوبار در این هفته به آن دچارم کرده ای. یک بار یکشنبه شب بود یا دوشنبه شب - که چه فرق می کند؟ -. خواب دیدم نشسته ایم به حرف زدن. در یک خانه ی حیاط دار. با «آ.» در زدند. «ز.» بود و مادرت. مادرت لبخندی روی صورتش داشت که با همه ی خندان بودن های این مدتش فرق داشت. تا در را باز کردیم، مادرت گفت:
- "یک خبر خوب دارم براتون!".
تا این را گفت، انگار من و «آ.» فهمیدیم! دویدیم سمت در حیاط. من از دور دیدمت که به در تکیه داده ای. یک لنگه پا. با یک لبخند معنادار آشنا.. آرمان باز دوید. من پاهایم سست شد. افتادم. بعد با زانو شروع کردم خودم را بکشم سمت در. هق هق گریه میکردم. نزدیکت که شدم از خواب پریدم. با صورت خیس. .. با گریه پا شدن..
 
دو سه شب بعد، خواب دیدم توی زندانم. یادم رفته بود که چرا گرفته بودندم. اما الان یادم نیست. - و چه فرق می کند؟- یادم هست با تو بودیم. چقدر خوشحالم بودم که طوری شده که من هم پیش تو باشم. بعد هی تو کارهای خطرناک میکردی. به بچه های کوچک سرایدار زندان پول میدادی تا برایت کتاب بخرند و بیاورند. و من مدام حرص میخوردم. و هی مدام لای متکاهایت برای بیرون نامه مینوشتی و بالشت هایت را می انداختی آنور دیوار. و من مدام حرص میخوردم. کل شب را با هم بودیم. صبح که پاشدم، وقتی دیدم آنجا نیستم، بغضم ترکید.. با گریه پا شدن..
 
راستی! نبینم گریه کنی! نبینم دلت آن توو بگیرد. چه میخواستند و چه شد؟ چقدر فرصت شد این دیوارهای بین ما برای دوست تر شدن، برای مدام با هم بودن.. چه میخواستند و چه شد!
 
«چه اهمیت دارد،
گاه اگر می روید
قارچ های غربت؟» ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر