۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

من"ها": از کرایه تاکسی تا انتخاب روحانی

صیح جمعه بود. رفتم سوار تاکسی های خطی (...) - ولیعصر شوم. یک تاکسی بیشتر نبود. من هم قرار داشتم و عجله. تا رسیدم راننده که مرد میانسالی بود گفت:
- باید وایسی تا پر شه ها! نگی پنج دقیقه بعد بیایم بریم!
با تعجب گفتم:
- بله آقا. خب طبیعی ه. خط ه. باید وایسم پر شه دیگه.
گفت:
آخه یه خانمه الان کلی بلبشو درست کرد. بیست دقیقه وایساد کسی نیومد داد و هوار راه انداخت که تا کسی وایسیم؟ وقت من ارزش داره. و اینا. انگار وقت ما از توی جوب پیدا شده که خالی راه بیفتیم!
نخواستم وارد بحث بیشتر شوم. گفتم:
- نه دیگه. حق با شما بوده. باید وایساد تا پر شه.
چند دقیقه ای  کنار تاکسی ایستادم تا کسی بیاید. که آمد. دختری جوان بود و نشست جلو. و بعدتر خانم میانسالی. تا رسید گفت:
- ا؟ یه نفر دیگه میخاد؟ اه!
سر تکان دادم.
دوباره چند دقیقه بعد زیر لب گفت:
- خب اومدیم کسی نیومد! باید تا شب وایسیم؟
خواستم جواب بدهم. اما حوصله نداشتم. دوباره سر تکان دادم.
ده دقیقه ای ایستادیم اما نفر سوم نیامد. و بعد قضیه پیچیده تر شد: دو نفر خانم دیگر با هم آمدند! حالا باید چه میکردیم؟ یا باید یکی از ما از نوبتش انصراف میداد و آن دو خانم مینشستند و ماشین میرفت، یا اینکه باید باز می ایستادیم تا یک تک نفری بیاید. ظاهرن هیچکدام از ما حاضر نبود چنین کاری کند و از حقش بگذرد. کار گره خورده بود و ماشین و راننده و ما همه گیر کرده بودیم.
چند دقیقه بعد، وضع بدتر هم شد: یک تاکسی دوم هم آمد! دو مسافر خانم آخر رسیده که چاره ای نداشتند رفتند و سوار ماشین دوم شدند و منتظر شدند ببینند چه میشود. خانمی که بیتاب بود و نفر سوم بود، رو به من کرد و گفت:
- بیایید بریم سوار اون ماشین بشیم و بریم.
تا این را گفت و به سمت تاکسی دوم رفت، دختری که نفر دوم بود به اعتراض پیاده شد و گفت:
- خانم کجا؟! من جلوتر از شمام! من و این آقا باید سوار شیم!
قضیه خیلی پیچیده شده بود. یک گره کور درست شده بود. هیچکس نه میخواست کرایه نفر اضافه را بپردازد و نه میخواست از حق جلوتر بودن خودش بگذرد چون باید برایش هزینه ای میپرداخت (منتظر ماندن بیشتر در گرما برای مدتی نامعلوم).
در اینجا راننده ماشین دوم وارد صحنه شد و گفت:
- خب بی زحمت اون کرایه نفر چهارم رو دنگی بدین به راننده تا برین.
ما به هم نگاه کردیم. و سری به علامت مثبت تکان دادیم و سوار شدیم و تاکسی رفت. گره باز شد.
 
***
 
این موقعیت ظاهرن ساده، برای من دانشجوی جامعه شناسی، موقعیت معنادار و خاصی بود:
تمام قراردادهای اجتماعی و هنجارهای مربوط به این موقعیت (سوار تاکسی شدن) - که در شرایط عادی تسهیلگر بودند- در روز تعطیل و این موقعیت خاص، نه تنها کمکی به باز شدن گره نمیکردند که گره را کورتر کرده بودند: حق مبتنی بر تقدم در صف، حق راننده ی خطی برای پر شدن ماشین ش در ابتدای خط و حق مسافران برای پرداخت کرایه ی مصوب و نه بیشتر.
 
در چنین وضعیتی چه چیزی میتواند گره را باز کند؟ اخلاق. اخلاق به عنوان روغن روابط اجتماعی و چرخ دنده های تعامل. اخلاق به معنای اعم: گذشت از حق خود به نفع دیگری. در نظر گرفتن دیگری. اما این متغیر غایب بود. هیچکس اخلاقی عمل نمیکرد. نه مسافران، نه راننده ها. همه تمام "حق مبتنی بر قرارداد اجتماعی" خود را به صورت تمام و کمال مطالبه میکردند. همه بیشترین سود را میخواستند و به کمتر از آن رضایت نمیدادند: مسافران به استفاده از نوبت و تقدمشان، به سریع تر رسیدن و رانندگان به تمام کرایه با چهار مسافر.
 
این مثالی از وضعیت کلی بخش ها و لحظه های قابل توجهی از جامعه ی ماست: آمارها و تحقیقات نشان میدهند که اخلاق در بسیاری ابعاد و حوزه های جامعه در حال افول است. جامعه ی خاص گرای فردگرا. جامعه ی روز به روز خودخواه تر. جامعه ای که دارد از حالت یک ما" خارج میشود و به توده ای انبوه از "من"ها تبدیل میشود که فقط در کنار هم قرار گرفته اند و بس. و قراردادهای اجتماعی نمیتوانند به تنهایی از پس چنین شبکه های پیچیده ی روابطی بربیایند. آن هم در جامعه ای که خود آن قراردادها از استحکام جدی برخوردار نیستند و به راحتی دور زده می شوند (به حرکت خانم نفر سوم که میخواست با دعوت از من، خانم نفر دوم را دور بزند و خودش سوار ماشین شود توجه کنید.)
 
اما در این میانه یک راه دیگر نیز وجود داشت: پیدا کردن راه حلی میانه. راه حلی که نه سود همه ی کنشگران و بازیگران در صحنه، که بخشی از آن را تأمین کند. یک بازی "تقریبا" برد - برد. اما نه کاملاً. پیشنهاد راننده ی دوم چنین موقعیتی بود: جایی که هر کدام از ما نه یک کرایه ی کامل اضافه (باخت کامل) که یک کرایه ی یک سومی باخت نسبی) را پرداختیم اما یک سود قابل توجه (زودتر به مقصد رسیدن و پایان انتظار) را به دست آوردیم. راننده هم که به تمام آنچه میخواست رسید.

این پیشنهاد میانه را میتوان در سطح کلان نیز دید: جایی که مثلاً در انتخابات اخیر، هاشمی و خاتمی و بسیاری از روشنفکران از یکسو و حاکمیت از سوی دیگر، با انتخاب راه حل میانه - که نه انتخاب خاتمی و هاشمی (باخت برای حاکمیت؟) و نه انتخاب جلیلی (باخت اصلاح طلبان و بخشهای مهمی از جامعه) - بلکه انتخاب "روحانی" بود، گره را باز کرد. یک بازی تقریباً برد - برد.
 
***
 
وقتی در چنین موقعیتی قرار گرفتم، حس کردم چقدر چیزهایی که خوانده ایم واقعاً به درد میخورد: آزمایشهای نقض کننده گارفینکل، نظریه بازی (Game Theory)، نظریه مبادله و خیلی چیزهای دیگری که از استادان دیده و نادیده مان آموختیم. و باز طعم و لذت دانشجوی جامعه شناسی بودن را احساس کردم. جای درستی آمده ام.
 
 
 
پانوشت یک: به نظرم جامعه شناسی که بالکل تلویزیون نگاه نکند، ماهی یک بار اتوبوس سوار نشود، بوی عرق کارگرهای فصلی سر میدان را نشناسد، توی فشار مترو ماهی یک بار غرغرهای مردم را نشنیده باشد، نداند که اخیراً تاکسی خطی انقلاب تا خانه شان چقدر نرخش گران شده، جامعه شناس این جامعه نیست. و در واقع شاید بشود گفت که "جامعه"شناس نیست. هر چقدر هم با کمالات، هر چقدر هم خلاق، هر چقدر هم پر مطالعه. برای من، بخش مهمی از جامعه شناسی، «میدان» است. به معنای اعم. جامعه شناسی که ارتباطش با میدان قطع شده باشد، در بهترین حالت، یک نظریه پرداز اجتماعی است. یک فیلسوف اجتماعی. یک متفکر اجتماعی. اما نه «جامعه شناس».
 
پانوشت دو: این چند وقت عجیب حس میکنم ذهنم قبراق است. گاهی خودم تعجب و حتی وحشت میکنم که چطور هر چیز کوچکی را میگیرد و ورز میدهد. همیشه اینطور نمیماند. حس میکنم ذهنم به اوج کارایی اش رسیده یا نزدیک شده. این هم خوب است و هم بد. خوب است چون چنین امکان غنیمتی پیدا کرده و بد است چون تولیدی ندارم. چون هنوز نتواستم خودم را در موقعیت تولید قرار دهم. این یعنی هرز رفتن. این یعنی بالاترین سرمایه سوزی. این مغز قبراق، همیشه اینطور نمی ماند. باید زودتر زمینه سازی ها را تمام کنم و به کارش بگیرم..

۸ نظر:

  1. سلام. بسیار هم عالی. به نظر من البته راه حل بهتر دیگری هم هست وآن اینکه در جامعه ما وضعیت حمل و نقل درست تعریف شود. تاکسی ها وضعیتشان طوری نباشد که برای یک مسافر بقیه را معطل کنند. یا مسافر مجبور نباشد فقط گزینه تاکسی را انتخاب کند و به خاطرش کلی منتظر پر شدن بماند. اگر قرار باشد اخلاقی عمل کنیم شاید در تاکسی بعدی نیز همین مشکل ژیش بیاید و باز لازم باشد یکبار دیگر اخلاق به خرج بدهیم. برای من اتفاق افتاده که عرض میکنم ... قبراق بمانید ...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. خانم اروجلوی عزیز

      در مورد آن مثال حق با شماست. این مثال تاکسی را اگر تعمیم بدهیم یعنی باید به سمت ساختن جامعه ای برویم که "قراردادهای کارآی اجتماعی" در آن نقش مهمی داشته باشند و گره باز کنند. کاری که امروز به دلایل مختلف فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نمیکنند. و این یک هدف است.

      ممنون که خواندید و نظر دادید.

      حذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  3. نمی دانم خدمت سربازی تشریف بردید یا خیر...من به عنوان کسی که جامعه شناسی نخوانده اما مطالعات فرهنگی کم و بیشی داشته از بخت بد یا خوش (!) در حال سپری کردن این دوره ام و چه مواردی می بینم که اخلاق هیچ، انسانیت هم زیر سوال می رود..از سوی مافوق و بیشتر از طرف خود سربازها در حق همدیگر..!
    خیلی از سربازهای درجه دار یا به اصطلاح افسر گویی اصلا در فضای دانشگاه نبوده و هیچ مطالعه ای در هیچ زمینه ای نداشته اند..سربازان صفر و بیسوادها که حسابشان جدا و واقعا با دیدن بعضی هایشان نگران می شوم که این آدمها در آینده توی جامعه ایران چه خواهند کرد؟! به دلیل نبود نظارت مناسب و کافی و پاسخگو نبودن خیلی از مسئولان این سیستم، به جرات میتوانم بگویم ریشه بسیاری از عقده های اجتماعی، خشونت ها، بی اخلاقی ها، هتاکی ها، کژروی ها و ... را می شود در پادگانهای نظامی جست..

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دوست عزیز

      "کاملاً" صحبتتان را قبول دارم. من هم سربازی ام را سالها قبل و در شرایطی خاص انجام دادم و دیدم که چگونه در این دوره، انسانها میتوانند زشتی های وجود خویش را به رخ بکشند. با پوست و استخوان لمس کرده ام که چطور انسان میتواند به یک حیوان درنده خو بدل شود و روا بدارد آنچه را که در تصور هم نمیگنجد..

      فقط نکته ای که هست، این است که به نظر من خود سربازی "عامل" این درنده خویی نیست. شاید تشدیدکننده اش باشد، اما عامل ایجادکننده اش نیست. چون آدمها در سنی به سربازی می آیند که بخش عمده ای از شخصیت اجتماعی و روانی شان شان شکل گرفته است. اما سربازی فرصت و زمین خوبی مهیا میکند که آدمها آن ویژگی ها را از خودشان نشان بدهند. چرا؟ چون سیستم نظامی، یک سیستم از بالا به پایین مبتنی بر سلسله مراتب است که به نفر بالا دست اجازه میدهد هر کاری دلش میخواهد با پایینی انجام دهد. و همین طور تا نفر آخر..

      اما همین روحیات رو میتوان در جاهای دیگری هم دید، شاید با شدت کمتر: در خیابان (افسر راهنمایی رانندگی که در ماشین مینشیند تا راننده متخلف کنار پنجره برود و خم بشود و تحقیرش کند)، فرد معممی که دستش را برای بوسیدن دراز میکند و اگر یک پسوند از نام مذهبی اش اشتباه ادا بشود (مثلاً به جای آیت الله، حجت الاسلام خطاب بشود)، اخمهایش در هم میرود، در دانشگاه (استادی که نمره ی دانشجوی دخترش را موکول به سوء استفاده از او میکند یا میخواهد با تحقیر او نشان بدهد که دست بالا را دارد) و الخ...

      جامعه ی استبدادزده، دلش میخواهد خودش را در اولین جایی که بتواند با اعمال استبداد به زیر دست خالی کند. سربازی هم یکی از آن جاهاست..

      ارادت..

      حذف
  4. ذهن قبراقتان،پاینده باد

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنون طیبه جان..

      ماه رمضون تون، لذتبخش..

      حذف
  5. جالب بود. خیلی جای فکر داره نوشته ات. گریزی که به انتخابات زدی هم جالب بود.
    پانوشت یک هم مسلمه که اینطوره:)

    پاسخحذف