۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

روز ِ نام ِ سبز ِ ممنوعه



بغض را در گلو نگه داشتن سخت است. سنگینی دلتنگی عزیزی را روی سینه حمل کردن سخت است. فریاد داشتن و فروبردن سخت است. دیدن رنج کسی که دوست میداری بی آنکه کاری از دستت بربیاید، سخت است. حرکت میان اقتضای مصلحت و کشش حقیقت سخت است. چه برسد به اینکه تمام اینها و ده ها رنج دیگر باهم راه را چهار سال بر تو بسته باشند. این است که از هشتاد و هشت تا حالا، این چهار سال، پیر شدیم. از درون. و هم زمان، شاید آغاز شدیم: که «کوه با نخستین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد»...

امروز 25 خرداد بود. 25 خرداد 1392. عصر، با خبر شلوغی خیابان ها از خانه بیرون آمدم. دوباره باورم نمیشد: مردم. ما. شادی. رهایی. خیابان. فریاد. بغض. درست مثل 25 خرداد 1388. که همه ی این کلمات کنار هم جمع شد. سیل شد. ما را با خودش برد. بهت زده بودم. مگر این خاکستر سرد، هنوز ققنوس می زاید؟ امروز صدایت کردیم. دوباره. بلند. آنقدر بلند که صدای شرمندگی مان را نشنویم. کاش شنیده باشی. صدای شرمندگی مان را. صدای فریادهای از عمق وجودمان را. هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که صدای ما را به گوش تو نرساند ای نام دلنشین سبز ممنوعه.

حس غریبی است. بهت زده بودم. هیجان زده. شاد نه اما. این بغض مگر میگذارد خودت را به این سیل شادی بسپاری؟ با خودم فکر میکنم: چه مرگت است؟ چرا نفس نمیکشی؟ چرا فریاد نمیزنی؟ این بغض، تنها با آن خبر است که میشکند: آن مرد آمد. آن مرد با عزت، آمد. از فکرش هم خون در پاهایم میدود. میدوم. میدوم تا تو. تا امید. میدوم. به جای تمام برادرانم که حالا نیستند. میدوم. به جای تمام خواهرانم که دورند. میدوم. درست مثل تمام شبهایی که خواب دیدم خبر باز شدن آن در انتهای بن بست اختر آمده است و دویده ام. تمام چشم میشوم. تا نگاه شوم. خیره. به اندازه ی تمام روزهایی که به عکسهایت چشم دوختم. به این امید که بخوانی در چشمهایمان که شرمنده ایم، اما نه فراموشکار. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر