۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

مرگ و "بچه پر رو"

عسکری، همشاگردی کلاس دوم [که سرش خورد به لبه استخر و مرد و در مسجد برایش مقاله خواندم و گریه کردم و شاید اولین برخوردم با مرگ بود]،
سیروس قایقران [که عکسش، با آن لباس زرد - که شاید مال تیم کشاورز بود- و موهای فرفری، همیشه پای ثابت بازیهایمان با عکسهای فوتبالی در آمده از آدامسهای پرستو بود با آن عکس توپ چهل تکه ی رویش و گلش از روی دستهای دروازه بان کره، از گلهایی که صدها با توی زمین فوتبال و توی ذهنم تمرین کرده بودم یک روزی بزنم]،
دایی محمد و سمیه دخترش [که  تصادف کردند و اولین باری بود که دیدم صورت جسد را وقت در قبر گذاشتن و لمس چنین لحظه ای برای من دبستانی، تا چند روز ترس نزدیک و تعمیم یافته ساخته بود و تا چشمهایم را می بستم سراغم میامد]،
آقای عرب [هم بازی و کاپیتان تیم فوتبال؛ پهلوون استاد دانشگاهی که هنوز یادم نمیرود چقدر مرد بود و چقدر با اون بی ام و سفید دو هزار و دو اش، ما را سوار میکرد صبح ها قبل رسیدن به زمین فوتبال و یادم نمیرود نوع دویدنش و گرم کردنش که تصادف کرد و رفت و داغش همچنان تازه است. تازه ی تازه...]
مادر ابوذر همسایه مان که یکهو، یک روز صبح، قلبش گرفت و رفت [و اولین بار بود که باید به دوستم برای مرگ عزیزش دلداری میدادم و گند زئم تا فهمیدم چقدر مواجهه با مرگ عجیب تر از آن است که فکر میکنی]،
امام [که بخش جدایی نشدنی دوران کودکی ما بود. که آلبوم های خانوادگی مان با اون شروع میشد. که گرچه نبود، اما انگار خیلی نزدیک بود و وقت مردنش، احساس کردم که چطور یک عالمه آدم با هم، یکهو احساس میکنند جایی، چیز عظیمی فروریخته است]،
قیصر،
نادر ابراهیمی،
خسرو شکیبایی،
ددا، مادر بزرگم [که ملموس ترین لمس هوای جابجا شده از عبور مرگ کنار صورتم بود. همین به تازگی. و خبر میداد که روندی در حال تغییر کردن است؛ خبر میداد که ریزش و انهدام بخشی از سرزمین وجود تو هم بالاخره آغاز شده است]،
دکتر صدیق [که از آدمهایی است که نمیدانم چرا باور نمیکردم بمیرد. چون عجیب به زندگی کردن تعهد داشت. شور زندگی داشت. عجیب، زنده بود. تا همان دیدارهای آخر. توی صورتش میشد دید که حتی سرطان هم این چسبندگی اش به زندگی را کم نکرده بود. اما رفت].
این فهرست ادامه پیدا میکند. دیر یا زود مدام بلندتر میشود. و روزی در انتهای این فهرست، نام خود من خواهد بود. به همین خاطر است که فکر میکنم ما "داریم میمیریم". از همان روزی که به دنیا میاییم، آرام آرام، داریم اکسید میشویم. داریم ذره ذره تکه های وجودمان را از دست میدهیم. یک جریان ِ آرام ِ فقدان ِ مدام..
 
و من دارم این را حس میکنم. نفس احساس کردنش خوب است. نفس این که از غبار عادت بیرون بیایی را دوست دارم. اینکه از بزرگی اش به دامان فراموشی فرار نکنی. بی توجهی آگاهانه نکنی. با آن روبرو شوی. هر روز. چشم در چمش بیندازی با اینکه میدانی زورت به آن نمیرسد. یک جور لجبازی. یک جور چیزی که بهترین تعبیرش همان "بچه پر رو بودن" است. اینکه نگاه کنی چطور تکه تکه دارد از بدنت کنده میشود. بدون مقاومت. بدون دست و پا زدن. نشستن به مشاهده ی این ریزش عجیب عظیم جاری در داستان تمام زندگی ها. بزرگترین جبری که میشناسیم. با تعجب نگاه کردنش.
 
به همین دلیل است که قبرستان رفتن را دوست دارم.

۶ نظر:

  1. پدر بزرگم وقتی من شادترین بودم
    حسین آقا تو یه تصادف که تنها دوستش و حامیش بابام بود
    و من که بارها بعد از مرگمو تصور کردم

    پاسخحذف
  2. "این كهكشان كشاله ای از ردپای ماست
    وقتی كه می رویم و جهان در قفای ماست


    ما ادعای رفتن این گونه كرده ایم
    صحرای پشت سر، سند ادعای ماست

    بیم از هراسناكی جنگل مبادمان
    جنگل غذای آتش و آتش غذای ماست

    دستی به من بده كه ببینی به بركتش
    فردا چراغ معجزه در دستهای ماست"

    محمد کاظم کاظمی

    راستی؛ اولین کامنت ;)

    پاسخحذف
  3. خوبه "با مرگ بودن" گاهی.. اونوخ این زنگ سر نیمساعت های ساعت، میشه یه تلنگر: وقت کمه.. لذت ببر. فقط لذت ببر از بودن ت..

    "و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است"..
    سهراب..

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. حالا هی ساعت جونمو اخم کن

      ببین به فکر چیاس و چیا بهمون مییییییییگه

      حذف
  4. قرار ما آن است كه ارام نباشيم ...

    زندگي عين صجنه نبرد ميمونه، نبرد با موجودي كه تا وقتي تو حركت ميكني كنار رينگ نشسته، اما فقط كافيه خسته بشي، حمله ميكنه و تكه تكه وجودت رو مي ‌بلعه، تا به خودت مياي ميبيني ديگه « من » نيستي...
    مهدي چند وقتي بود كه چنين حس داشتم ، شبيه همين كه نوشتي شايد از جنسي ديگه ...

    http://kouchehayemavaj.blogfa.com/post/28

    پاسخحذف