۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

چند لخته خون..

«با»

گوش میخوابانی:
سنگریزه های تو
هرگز به انتهای چاه تنهایی نرسیده بودند
 
"با"، وهم است. 

-----------------------------------------------------
«شهاب»

دیدار شیرین شب
دلخوشی تمام روزش بود

و چیست مگر زندگی؟
جز هروله ای کوتاه
در سعی انتظار
از مروه ی دیدار
تا صفای خلوت دلی امیدوار؟


-----------------------------------------------------
«سکوتی که پتک نبود»

سکوت کرد.

و چیزی عظیم دهان گشود.
لحظه ها یکی یکی
و بی وقفه
پر پر شدند
سوختند

دهن باز کرد که سکوت را عقب براند
سخن،
        چو طفلی بی دست و پا
ضجه زد و گریخت

سکوتش پتک نبود؛
سکوت را که آغاز کرد
دیگر جز سکوت
هیچ چیز نبود.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر