۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

امضای دکتر صدیق/به رسم وداع..

شک ندارم که خیلی نمی‌شناختمش. اصلاً شاید کمتر کسی او را «خیلی» می‌شناخت. چه بسا نه «یک» دکتر صدیق، که ده‌ها و صدها «رحمت‌الله صدیق سروستانی» متفاوت در خاطره‌ی آدم‌ها باشد...

×××

«جامعه‌شناسی مدیریت شهری» بود. منتظرش بودیم. دروغ چرا؟ آن ترم‌ خوب (اگر خوب را منظم تعریف کنیم) به کلاس نیامده‌بود. لااقل آنطور که ما و بچه‌ها توقع داشتیم کلاس اداره نشده‌بود. حرفهایمان را قبل از کلاس یک کاسه کرده‌بودیم پیه‌ش را هم به تنمان مالیده‌بودیم. می‌خواستیم «تمام» حرفمان را بزنیم. رو در رو. آمد. با همان لبخند به شدت معنادار. لنگ‌لنگان. و نشست. پایش درد می‌کرد. خواست شروع کند به درس گفتن که رضا گفت: استاد یه چند کلمه‌ای حرف داریم. گفت: بگین خب! قرار بود من اول شروع کنم تا کمی بحث با شیب ملایم‌تری شروع شود و بعد ادامه‌اش با بچه‌ها باشد. گفتم. سرم پایین بود. اما تند گفتم. هر چیزی که میترسیدم بگویم را گفتم. تمام چیزهایی که در طول ترم توی دلم مانده‌بود. و هر لحظه هم منتظر فریاد بودم. یا عکس‌العمل. اما حرفم تمام شد و سرم را بالا آوردم و خبری از داد نبود. همان‌جا نشسته‌بود و نگاه می‌کرد. با لبخند. زیر لب می‌گفت: خب، خوبه. بگین.. بگین. دیگه؟ بعد رضا شروع کرد. با همان لحن مؤدب جدی پتک مانند شجاعانه‌اش. بعد افشین. بعد حسین. بعد ... گفتیم. همه‌اش را گفتیم. وسط‌های حرف حسین بود که چیزی گفت. با صدای آرام. بحث شد. سرخ شد. اما باز سرخ، با لبخند. یک‌هو احساس کردم: داریم چه کار میکنیم؟ سنش، کارهایش، کتاب‌هایش، سابقه‌اش... بلند شدم و رفتم بیرون. از توی آبدارخانه لیوان را برداشتم و آب کردم گذاشتم توی پیش‌دستی و برگشتم. بحث بالا گرفته‌بود. هم صدای او و هم صدای بچه‌ها در هم رفته بود و بالا رفته‌بود. لیوان را آرام گذاشتم جلویش و پیچیدم سمت صندلی‌ام. یک‌هو ساکت شد! ساکت ساکت! یک‌طور عجیبی! بچه‌ها ادامه می‌دادند اما ساکت شده‌بود. نشستم و دیدم نگاه می‌کند. با لبخند. با یک لحن دیگری، گفت: «همین! همین! این برای من مهم‌تر از همه‌ی این‌هاست». چیزی جایی عوض شد. بحث باز درگرفت اما هوای اتاق سبک‌تر بود. و لبخند او هم طوری دیگر. گوش داد. و آن ترم و ترم بعدش فضای کلاسش عوض شد. کلاسش دوست‌داشتنی شد.

×××

آن‌وقتها وبلاگ زدن یک استاد تمام جامعه‌شناسی دانشگاه تهران چیز عادی نبود. به‌خصوص که مدام به‌روزش کند، کامنت‌ها را جواب بدهد و حرف‌هایی بزند که تا قبل از او قرار نبود کسی در چنین جایگاهی بزند. از پشت پرده‌ها و اسرار مگویی بگوید که هر کسی نمی گفت و نمی زد. اما او زد. گیریم که با هزینه‌ها یا شاید لحن و موضع گاهی نه‌چندان خوشایندی. اما به هر حال هر بار پست می گذاشت، فردا در دانشکده غالباً حرفش می‌شد. که «دیدی صدیق چی نوشته در وبلاگش؟» «آخرین پست وبلاگش رو دیدی؟»... یادم هست. علی‌اشرف مطلبی نوشته‌بود در وبلاگش راجع به حوزه و در آن به «توسعه و تضاد» دکتر رفیع‌پور ارجاع داده بود. او هم در وبلاگ پرخواننده‌ی «جامعه‌شناسی زمینی»اش مطلبی نوشته‌بود به شدت تند در نقد رفیع‌پور. خواندمش. احساس کردم می‌شود شاید جور دیگری هم نگاه کرد. شاید کمی نقدش تندتر از آن بود که می‌شد باشد. چیزی نوشتم. من: دانشجوی ناشناس یه‌لاقبای با وبلاگ زپرتی بیست سی‌نفر خواننده‌دار. چند روز بعد رفتم سراغ «جامعه‌شناسی زمینی» دیدم آن‌جا به متن من اشاره کرده و بعد از تشویق و نقدهایم را پاسخ داده. یک به یک. بعدها فهمیدم آن خواننده‌ی منتقد مداوم تذکردهنده‌ی وبلاگ کوچک سوت و کورم، خود او بوده‌است...

×××

دکتر صدیق «بود». تا آخر. نمی‌شد ندیدش گرفت. حالا چه قبولش داشتی، دوستش داشتی، از او متنفر بودی، یا دشمنش می‌انگاشتی. دکتر صدیق، بود. چه در جامعه‌شناسی ایران، چه در دغدغه‌هایش در آموزش، چه در حرف‌هایی که از گذشته‌ی سیاسی‌اش می‌زدند، چه در خاطره‌هایی که از سبک مدیریتی‌اش در دانشکده نقل می‌شد،  چه در سبک متفاوت کلاس‌داری‌اش، چه در اتفاقات دانشکده و چه در اخلاق فردی‌اش. این «بودن»، چیز کمی نبود. امضا داشت. همین هم دل آدم را برایش تنگ می‌کند. چون وقتی «باشی»، چیزی، جایی با رفتنت «کم» می‌شود. گوش‌هایش باز بود. تا آخر. حرف‌ها را می‌شنید. چشم‌هایش باز بود. می‌خواند. استاد تمام بود اما غبار نگرفته‌بود. فکر می‌کنم چیزی با رفتنش در آن اتاق کار طبقه چهار، در گروه جامعه‌شناسی و در خاطرات من خالی می‌ماند.

×××

تصویر‌ها از دکتر صدیق متفاوت‌اند. و گاهی حتی متعارض. هر کس شاید «دکتر صدیق»ی را می‌شناسد که دیگری چنان تصویری از او ندارد. این شاید ویژگی آدم‌هایی است که در زندگی، خیلی و واقعاً «زنده‌گی»کرده‌اند. آدم‌هایی که امضا داشته‌اند. و امضا داشتن در روزگار میان‌مایه‌گی کم چیزی نیست.

خسته نباشید آقای دکتر...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر