۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

ما هیچ، ما نگاه...

 
 
نگاه میکنی: آن طرف تر آن جسم آشنای درخشان: خورشید. چقدر فاصله دارد از ما؟ خیلی. زیاد. بعد آنطرف تر: هزار هزار هزار میلیون میلیارد جسم کوچک سفید نورانی.. تا چشم کار میکند.. ریز، ریز.. ریز؟! :) بعد باز سیاهی.. سیاهی و باز ادامه ی سیاهی.. تا بی انتها.. و بار هزار هزار میلیون میلیارد جهان دیگر.. که دارند میگردند.. دارند صبح میشوند، شب میشوند، میچرخند، هستند.. در سکوت.. در سکوت؟ و بعد میلیونها کهکشان.. میلیاردها میلیاردها خورشید...
 
بعد برمیگردی. به خودت نگاه میکنی: اینجا، روی این ذره، روی گوشه ای از این ذره، روی این تکه از گوشه ای از این ذره، در لحظه ای، در «آن»ی، ... بعد با خودت ناگهان فکر میکنی: چه بازی ها!! ما، زمین ما، دوران ما، کشور ما، رهبران ما، دشمنان ما، آرمانهای ما، دعواهای ما، حبس ها و حصرها و ایدئولوزی ها و خشم ها و عشق ها و گریه ها و خواستن ها و فراق ها و کینه ها و جنگ ها و انتخابات و آزادی و زندان و استبداد و تاریخ و اختراعات و بلاها و مرگ ها و تولدها و طلاق ها و اپلای ها و مدارج و تحصیلات و آرزوها و جهان عینی و حتی ذهنی ما.. سقف فهم ما.. «بودن» ما.. بودنِ محقرِ هیچِ ما...
 
آن وقت فهم ناقص ساده ی این محقر بودن، هیچ بودن، نبودن، دچار اضطرابت میکند.. اضطرابی عمیق. و واقعی. و به صورتی متناقض، این اضطراب ملموس عظیم، آرامت میکند... شاید تنها این اضطراب عام عمیق باشد که بتواند بر عظمت برخورد با مرگِ بزرگ هم فائق بیاید. خاموش کردن اضطرابی عظیم و شخصی با اضطرابی عام و عظیم تر...
 
«ما هیچ، ما نگاه»....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر