۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

قدمگاه

آدم ها می آیند و اغلب میگذرند. بعضی هایشان درنگ میکنند. بعضی هایشان بیشتر میمانند. بعضی تر هایشان مینشینند. با تو. زانو به زانو. رخ به رخ. و نادر افرادی، در تو. مثل پدر ژپتو در دل نهنگ ِ وجودت...
 
آدم ها از خودشان رد باقی میگذارند. بعضی هایشان به قدر پرتاب یک قلوه سنگ در آب. بعضی هایشان به قدر جای قدم روی برف تازه نشسته. بضی ترهایشان به قدر جای یادگاری روی درخت. و نادر افرادی، در تو «می مانند». «تو» میشوند.
 
آدم، تنهاست. اما روی پوستِ  تن ِ این تنهایی، رد پاهایی هست. تو میروی، تو تمام میشوی، «تو»یی که آن روز با او بوده ای، تمام شده ای اما جای قدمهای او روی  ِ تن ِ تنهایی ات مانده است. لمس ِ شخصی ِ مفهوم ِ «همیشه».

قدمگاه. ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر