۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

لوله

چشم که باز کرد اینجا بود. داخل همین نه چندان عمیق مدور. دور تا دورش گل. گاهی سایه، گاهی آفتاب. گاهی ساکت، گاهی پر هیاهو. دور تا دورش گل های بهاری. بعد از چند وقت، آرام آرام، وقتی و به صورتی که هیچوقت نفهمید کی و چطور بود، فهمید که ماهی است.  و بعدتر که روز را فهمید و گذر زمان را، حس کرد که آب داخل گرد مدور دارد مدام کم تر و کمتر میشود...
چرا اینجا بود؟ اینجا کجا بود؟ چطور اینجا آمده بود؟ آخر ماهی در این گرد سیاه کوچک مدور چه میکند؟ و یک عالمه سوال دیگر. یک عالمه سوال بی جواب دیگر.
تنها قطعیت ِ ملموس، پایین آمدن سطح آب بود. همین. مقاومتی در کار نبود. راه گریزی هم. باید از آنچه بود لذت می برد. از لحظات باقیمانده.

باید؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر