۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

صف

مادر بزرگ روی تخت چرخدار بیمارستان به سقف خیره شده. کنار در آسانسور منتظریم که باز شود و ببریمش به بخش. چشمهایش سو ندارد. برق هم. نگذاشته بود موهایش را کسی ببیند. حالا اما نه روسری دارد نه چیزی. حس میکنم که معذب است. شاید خودش هم حتی نداند از چه. پتو رو جلوتر میکشم. اختیار هیچ چیز را ندارد دیگر؛ ادرارش، تعادلش، حافظه اش، ... حتی شاید ذهنش... این چندمین بار است که زمین میخورد و سرش میشکند در این ماه؟ دو؟ سه؟
 
سه تا پسر بچه میگذرند. بر طبق قد؛ اولی کوتاه تر، دومی بلندتر و سومی هم... «نظر به چپ» سان میبینند. نگاهی میکنند به پیرزنی که روی تخت است. با تعجب. به نوبت. یک روز هم همین مادربزرگ شاید به پیرزنی روی تخت نگاه کرده و گذشته است.. امسال آن یکی مادربزرگ پرید. بچه ی فاطمه به دنیا آمده. موهای سفید سر بابا بیشتر شده. من هم دو تا چروک عجیب جدید زیر چشمهایم پیدا شده...
 ***
یک نفر به ته صف اضافه میشود. تاکسی بعدی می آید. کسی صدا میزند: بفرما جلو آقا؛ بفرما جلو....
 ***
با خودم فکر میکنم: نمیگذارم کارم به اینجا بکشد. آنقدر قوی میشوم و تنها که نگذارم کارم به اینجا بکشد. نمیدانم چطور. نمیدانم کی و کجا. گرچه آنور ابهام است. گرچه آنور فقط و فقط و فقط و فقط سیاهی است. خلاء است. اما این نباید آخر داستان من باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر