۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

موج..

یه حس غریبی ه وقتی میری دبستانی رو که سال 66 پاگذاشتی تووش رو پیدا میکنی، همون مسیر رو میری و حس میکنی چقدر کوتاهه بر عکس اون موقع! و خاطره هات با هر قدم جلوی چشمت میان.. و بعدتر که میرسی یه مخروبه با شیشه های شکسته میبینی که توو اتاقاش هنوز عکس شاگرد اول ها به دیواره و عابدزاده... صدای بچه ها هنوز توو گوش تو اما میاد از توی حیاط.. مادربزرگت رو میبینی که اومده از مدرسه ببرتت و تو باز خودت رو خیس کردی و واسه سرما نخوردنت میگیرتت زیر چادرش..
مادر بزرگی که دیگه نیست.. مدرسه ای که دیگه نیست.. تویی که دیگه ....

۲ نظر:

  1. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. صورتم از آفتاب قرمز بود

      دستام از بازی با توپ تو زنگ ورزش کثیف و قرمز شده بود
      و سبک بالترین بودم وقتی میدویدم و همه بچه ها جا میموندن
      کلی احساس غرور از تیز پا بودنم
      یه توپ محکم میخوره تو صورتم، از بینیم خون میاد
      میبرنم دفتر رو صندلیای دفتر دراز میکشم
      زنگ میخوره و من کلی از حرفایی که معلما بهم میزنن رو گوش میدم
      چه کیفی

      حذف