۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

قیر و قاصدک...

میخواند و با بند دلم بازی میکند.. می‌خواند و از درون مرتعشم می‌کند...

"برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی"..

میخواند و من به حالم، به حالمان فکر میکنم، به احوال این سالهایمان...

"بس که شستیم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی"..

او از بم میخواند و من به "بم"ی فکر میکنم که حالا کوچه کوچه ی شهرم، و شهر به شهر سرزمینم است...

"تشنه‌ی خون زمین است فلک، واین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی"...

به دلخونگریه‌های عاصی راننده تاکسی دیروز که دانه های درشت عرق را هم فراموش کرده بود از روی پیشانی‌اش پاک کند و از فقرش میگفت.. به دخترک معصوم کوچک لرزان دیشب که باید از روی او نه، از روی خودم دیشب و هر شب بگذرم به قامت ناظر.. ناظر منفعل بی‌دست و پای این فاجعه‌ای که حالا دیگر خاموش هم نیست... صدای استخوان‌های خرد شده‌ هر روز بلندتر می شود، این شب سنگین پرمدعا را انگار رفتنی نیست.. و ما را هم پای رفتنی و گذشتنی و گسستنی.. داستان قیر و قاصدک است این...

می‌گوید:

"دم فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی" ...

اما مرا هوای فریاد است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر