۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

"برهان": نمایشی برای دیدن..

 
 
مدتها بود تئاتر خوبی که آن گونه باشد که "باید" نرفته بودم. گرچه تئاتر را، حتی از نوع رقیق تر و بی رمق اش، به خاطر فضای ماورائی و خلسه ای که از پس سادگی اش به وجودم تزریق میکند همواره دوست میدارم. احساس میکنم که هر چه بر سنم هم افزوده میشود، این احساس سرخوشی روی صندلی های سالن های تئاتر برایم پر رنگ تر شده است.
 
چند روز قبل به دیدنش رفتنم. و حقیقتاً آنگونه بود که باید. ساده در فرم، آشنا در نمادها، عمیق در محتوا. ترکیبی دلخواه و خواستنی از یک اثر هنری. به دیدن "برهان" محمد یعقوبی رفته بودم در فرهنگسرای نیاوران. بازی ها همه یک دست و باور پذیر و دیالوگ ها خوب سمباده خورده. بازی علی سرابی را بسیار دوست داشتم..
 
دغدغه های طرح شده به حدی نزدیک بود که بعد از چند دقیقه ابتدایی، احساس میکردم لب میزنم و قهرمانان داستان، صداهای مختلف درون من هستند که لب به سخن گشوده اند. از احساس افتادن در سرازیری سی و دو سالگی، از لمس سردی لرزاننده ی این فکر که "چه کردم؟ چه بود؟ چه گذشت؟ که چه؟"..
 
از آن اجراهایی بود که توانست مثل نوای ساز داوودی هم اشک برانگیزد و هم رشک، هم خنده و قهقهه و هم حسرت.. درست مانند خود نماد نمایش..
 
تئاتر که تمام شد، دلم برای پدرم تنگ شده بود. برای بوسیدن دستش. تئاتر، برای من، باید همین باشد. چیزهایی را در درون تو زنده کند که زیباتر شوی، سبک تر، رها تر .. طوری که با روشن شدن چراغ ها، قدم هایت را برای پیمودن شیب تند "اندکی بهتر بودن" مصمم تر کند..
 
راست میگوید سهراب: "واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد"..
 
گرچه پیشنهاد کردن تئاتر، شاید به دلیل شخصی بودن جنس تجربه اش ریسک بزرگی بوده باشد، اما اگر دلتان برای یک تئاتر خوب تنگ شده است، "برهان" را پیشنهاد میکنم. ظاهراً تا  بهمن 91 اجرا دارند.

۴ نظر:

  1. چقدر قشنگ نوشته بودی مهدی. از میان چندین نوشته ای که درباب این نمایش خوانده بودم ، حتی آنها که متخصصین بی قید و شرط نوشته بودند ، این نوشته بیشتر از همه برای دیدنش تشویقم کرد. گرچه تو که مرا می شناسی ، تئاتر را به هر حال از دست نمی دهم ، خصوصا اگر کار کسانی مثل یعقوبی باشد. اما نوشته تو مشتاق ترم کرد.
    راستی ، تو در 32 سالگی اصلا در سرازیری نیستی رفیق ، پری و روز به روز پرتر می شوی ! باید بودی می دیدی اون روز که برات اس ام اس زدم بچه های دانشگاه ( تازه مثلا ارشد های پای دفاع مثل ما ) با چه مجذوبیتی از یک پسری به اسم مهدی سلیمانی ( که بعد من تصحیح کردم ، سلیمانیه ) حرف می زدند که چه می کنه با صحبت درباره دورکیم ! من نیز بادی به غبغب انداخته گفتم : این جناب مهدی سلیمانی(ه) رو ما تو خونه صداش می کنیم میزانسنو ! :)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. نهالوی جان..
      خب واقعن من حرفی ندارم بزنم الان بعد از اینهمه محبت و صفای آرام بی چشمداشت تو که همیشه - با افتخار- شامل حالم بوده و هست وخواهد بود.. قطعن چیزی که در من نیست اینهاست که تو گفتی و چیزی که نگفتی در نگاه تو هست: فروتنی تمام نشدنی و کلامی پر از انرژی مثبت برای کسانی که میشناسی و دوستشون داری یا حتی نمیشناسی اما باز هم دوستشون داری.. مثل بارون!
      اون ها هم که گفتی، حتمن و قطعن اشتباه میکردن. احتمالن فقط یه تشابه اسمی ه وگرنه من بیسواد علاف کجا و ...
      این منم که افتخار میکنم توی برای همه اگر نهال ی و معلم و نویسنده، برای من "نهالو"ی عزیز بودی و هستی و خواهی بود رفیق :)
      عیشت مدام و قدمهات محکم..

      حذف
  2. من هم با همین نوشته راهی شدم با خواهرها به دیدنش و لذت بردم و به فکر رفتم!

    پاسخحذف
  3. ممنونم از اعتمادت طیبه جان. حالا میتونم با خیال راحت یک "آخیییش" از ته دل بکشم که تو هم خوشت اومد. واقعن اعتماد به حس یکی دیگه در این دوره زمونه با تئاتر بیست تومنی قابل تقدیر و ستایش ه! ;) مرسی براش.

    پاسخحذف