۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

زمستان است..

تگرگ میامد. بد سرد کرده بود هوا. دخترک دست کوچیک دوست جوراب فروشش را گرفت، فال ها را به دست دیگرش داد و رو به ویترین مغازه ی پر نور، مبل ها را با انگشتش نشان داد و فین فین کنان گفت: "این ه. ببین چقد خوشگل ه!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر