۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

به همین سادگی، به همین ...

صندلی جلو پر بود. رفتم عقب، داخل. سریع تا قبل از رسیدن مسافر بعدی پلیورم رو درآوردم تا نپزم از گرما توو راه. کتابم رو درآوردم و مشغول خوندن شدم. چند لحظه بعد اومد و نشست. صورتش رو نگاه نکردم بر حسب عادت. اما دیدم که هیکل دار، کت شلواری و ادوکلن زده بود. چند لحظه بعد خانمی سوار شد. نشست و در رو بست. راننده اومد راه بیفته، خانم با صدای آروم گفت:
- ببخشید میشه یه لحظه وایسید من کاپشنم رو دربیارم؟
همین باعث شد نگاهش کنم؛ سی ساله، تقریبن زیبا اما ساده. با موهای رنگ کرده. راننده وایساد. سریع پیاده شد، کاپشنش رو درآورد و نشست و در رو بست و از کیفش کتابی در آورد.
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که تلفن های مرد بغلی شروع شد. و بعد تلفن بعدی رو زد. و بعد. و بعدی. بلاانقطاع. و همه در مورد بازار، پول، بار چایی، پارتی های برنج نرسیده، چک رسیده، .. و همه مبالغ و اعداد به میلیون. دو تا گوشی داشت. هر مکالمه اش حال و هوای خودش رو داشت. اول بعضی مکالمه ها "سلام علیکم" رو طوری میگفت که "عین"ش از ته حلق بود. و توی برخی مکالمه ها تا نزدیک فحش خواهر مادر میرفت.. با یکی از در محبت و خاکساری و با دیگری با تشر پر و توپ پرتر..
به یکی از نذر عصر که باید سه گوسفند بکشه و به یکی از "شما رو ما راضی میکنیم حاجی"..
کمی که گذشت، نوع نسشتنش تغییر کرد. از تکیه ای که به من داده بود کم شد و حس کردم متمایل شد به سمت مخالف. نمیدونم چرا حس میکردم از یه جایی به بعد مکالمه ها و اعدادش معنا پیدا کردن.. [بیچاره معنا؟]
سر صحبت رو باز کرد با راننده ی جوون تاکسی. به اینکه: هوا چقدر گول میزنه این چن روز آدمو. هی سرد میکنه، گرم میکنه.. راننده هم توی آینه نگاه کرد و با دو سه جمله ای تأیید.
به محض تموم شدن حرفش با راننده، یکهو - انگار که خیالش از آخرین مانع یا خطر احتمالی راحت شده باشه- برگشت سمت خانم دست راستش. یک چیزی گفت. که نشنیدم. اما دیالوگ محقق شد به آرامی:
- شما که وضعتون خوبه.. میلیونی و ..
+ آره خب، چایی گرون میشه، میزنیم توی خط برنج، برنج گرون بشه...
بعد یکهو دستش رفت سمت صورت زن. با انگشتش چیزی رو روی صورتش نشون داد و کنار زد. و با اعتماد به نفسی این کار رو کرد که نمیدونم چرا حال من رو بد کرد.. زن لبخندی زد.
- کجا میری حالا؟ گفتی بیمارستان میلاد؟ مریض داری؟
+ [جواب زن رو نشنیدم]
مرد با اعتماد به نفسی عجیب و بدون ذره ای لرزش توی صداش و حتی بی اونکه بخاد صداش رو خیلی پایین بیاره گفت:
- شماره تو بده ببینم..
زن با صدای آهسته چیزی گفت و توی کیفش دنبال چیزی گشت.
مرد گفت: من سه تا خط دارم. این رو یادداشت کن حالا. و خندید. و شماره اش رو شمرده شمرده تکرار کرد. کد یک بود!
- آخر هفته چیکاره ای؟
[نمیدونم چرا لرز کرده بودم! به من چه؟ چرا دلم آشوب شده بود؟ چرا ضربان قلبم هی بالاتر میرفت؟ چرا اینقدر فکر اومد توی ذهنم یهو؟ .... ]
- الو! سلام علیکم! حاجی این هفته میشه رفت دیزین؟ نشسته برف؟ اهوم.. هاهاها! آخه شوما زیاد میری، گفتم ازت بپرسم. هتلش به راس؟ .. ا؟ .. ارزونه که.. لباس گرم چقدر ببریم؟ [فاصله اش ازم بیشتر شده بود توی نشستن. قد نیم وجب]..
قطع که کرد، توی گوش زن چیزی گفت. خندید.
+ آقا من پیاده میشم.
زن دست کرد توی کیفش و کرایه رو داد.
تاکسی که وایساد، قبل اینکه دست زن بره به سمت در، مرد با یه لوندی خاصی توی صداش گفت:
- منتظرم پس..
در بسته شد.
مرد به عقب برگشت. نگاهش کردم: سه تیغه. حدود سی و پنج ساله. با صورتی گوشتی. مرد نفس عمیقی کشید. چند قدم بعد تاکسی وایساد و دختری گفت:
- ونک؟
در رو باز کرد و نشست کنار مرد.
گوشی مرد زنگ خورد:
- سلام علیکم! حاجی مظنه دلار چنده امروز؟ چی؟ سه و چند؟ ...

دل آشوب دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر