۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

کرختی

چرا اینطور شدم؟ چرا توان بلند شدن ندارم؟ عقربه ها روی دور تندند. تولدها میآیند و میروند. چروک ها بیشتر، موها سفیدتر.. اما نمیتوانم برخیزم.. جلو بروم.. گیر کرده ام.. مثل آدمی فلج که میخواهد برخیزد و فشار هم میآورد اما زانوهایش یاری نمیکند.. انگار پیشاپیش مرده ام. چرا؟ چرا اینطور شده ام؟ این وضعیت مرداب گونه ی بی حاصل از کجا آمد؟ نکند بود و بودم و خبر نداشتم؟ بدترین حس دنیاست این کرختی مدام پایان ناپذیر...
 
باید برخیزم. باید برخیزم. باید برخیزم.. حتی اگر یک روز از عمرم مانده باشد. ...

۱ نظر:

  1. باید برخیزم. باید برخیزم. باید برخیزم.. حتی اگر یک روز از عمرم مانده باشد. ...

    "اصل ماجرا همین است"

    پاسخحذف