۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

انتظار اتفاق..

برای یاشار؛ برادر محصور، برای رضا؛ برادر در تبعید.. 

دوست بودیم. یکی مهربان و ماه و منصف. قدش مثل همتش بلند. صاحب تألیف. صاحب نقد. حتی مقاله های علمی فرنگی.
یکی مهربان و جسور و طناز؛ قدر موهای سر من کتاب خوانده. قدر تمام ثانیه های عمر به بطالت گذشته ی من، کلمه روی کلمه نوشته.. نوت روی نوت اجرا کرده و صحنه به صحنه ی هنر را گز کرده..  
و من؛ مفتخر به همنشینی شان. و محظوظ از اینهمه هنر آمیخته به سکوت و فروتنی این دو..

×××

ایراد اینجا بود که این دو در باغچه ای قد کشیده بودند که بلندی جرم بود. شور پرواز، معصیت. سرو بودن بزرگترین گناه. و فراسوی پرچین باغچه را دیدن، نابخشودنی. ایراد اینجا بود که باغبان این باغچه، تبر به دست داشت و از سرو، بیزار بود. باغبان عاشق بوته های بی حافظه ی سر به راه فصلی کوتاه قامت بود. 

××× 

یک روز مانده به سرکشی باغبان تبر به دست، یکی شان در گوشم گفت: باید بروم. مثل قاصدک. چاره ای نیست. شاید چاره ای بیابم برای سیه روزی باغچه.. پاسخ مجال نداشت. دستش روی لبانم رفت. درست همانجایی که خدا روزی انگشتش را روی گل هنوز خیس بشر گذاشته بود که یعنی: سکوت. طاقت. سکوت. و من سکوت کردم. میهمانی عصر باغچه را دوام آوردم. به لبخند. و او که در آن میانه دف به دست گرفت و نواخت و خندید و خنداند و گفت و شنید.. بی آنکه خمی به ابروهایش بیاید.. و من که گویی سرنوشتم این بود که طوفان و آوار نزدیک شونده ی فردای نبودنش را در آن میانه در هفت لایه سکوت و لبخند، پنهان کنم...
"مکن ای صبح طلوع"... "شب عاشقان بی دل، چه شبی دراز باشد".. "چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی".. سحر.. پچ پچ.. شیون باغچه در فراق پرنده ی مهاجر... بغضی که میترکد..

 ×××

روزی دیگر؛ دلخوش به بودن خوب سرو بلند قامت باغچه.. صبحی و رازی دوباره. شنیدن نجوای آرام غمناکی از درون جان سرو باغچه.. و پرسیدن.. پرسیدن.. و پاسخ همان بود که نباید می بود: "باید سر خم کنم. چاره ای نیست. این جبر باغبان تبر به دست است."
- "اما..."
و باز انگشتی که بر لبم مینشیند.. سکوت، طاقت.. سکوت.. و سرو که کمر خم می کند. کمر خم میکند تا باغبان حاسد هراسیده از بلند قامتی اش، تبر به قامتش نکوبد...
"مکن ای صبح طلوع"... "شب عاشقان بی دل، چه شبی دراز باشد".. "چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی".. پچ پچ.. شیون در حسرت حس امن سایه ی سرو بلند باغچه.. بغضی که میترکد..

×××

[این پایان داستان نیست اما. این هرگز پایان داستان نبوده است.]

۱ نظر:

  1. بمان،
    پایبند به عهد
    بخند،
    به صف جدی و خشک جوخه آتش
    بگیر،
    دستانِ یارانِ گمراه را
    بگو،
    و ما امیدواریم، و ما امیدواریم، و ما امیدواریم
    ...
    آه که به اندازه قلبش بغض و اشک دارم... آه از این لحظه ها که دراز می شوند و آه از این شب که هرلحظه تیره تر می شود، آه از این دره که غم مرا در خود جای نمیتواند داد، آه از این کوه که هرچه بالا می روم سختتر میشود، آه از این هوا که مه آلود مرا در جاده گم میکند و صدای زوزه ی گرگها و شغالها از دور و نزدیک ... آه از تو با این نوشته ات که باز مرا به اعماق میبری، به درون غارم که خیلی وقت است داخلش نرفته ام، آه از جای خالی رفیق...

    پاسخحذف