۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

مرگی به نام عادت

عادت کردن. این یکی از بیماری های مهلک ه. آرام آرام و ماهرانه هم کارش رو به بهترین/وحشتناکترین نحوی انجام میده.. بیماری و بدبختی از این دردناک تر که صبح توی استانبول بدو بدو بخای بری سر کار و با کشتی هم بری و نون شیرین رو گاز بزنی و به کارهات فکر کنی و قرار دیر شده ات و قسط این ماه و ... اما حواست نباشه روی آبی! روی آب مدیترانه! با اون موج های آرام؟ توی کشتی به سمت اونور ساحل؟... درد از این بزرگتر و مهلک تر که توی تهران، صبح بلند شی، ساعت رو نگاه کنی، کش بیای، بدو بدو لباس بپوشی و بزنی بیرون و کارهای روزت رو مرور کنی و به روزهای رفته حسرت بخوری و اخم هات توی هم باشه و به سکه ای که باید بخری تا ضرر بیشتری نکردی و به ترافیک همت و ماشین جلویی که انگار عروس میبره فحش بدی توی دلت و حواست به دو تا تیکه ابر تپل روی صورت کوه های بلند ماه تهران که تور برف کشیدن به سرشون در پس زمینه ی آبی آسمون نباشه؟ ..

تهران امروز خیلی زیباست. خیلی.

۱ نظر: