۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

سیاه سفید، سفید سیاه

از آنتالیا میگفتند و گران شدن دلار. بوی ادکلن شان را میشد از همان چند متر عقب تر به خوبی دنبال کرد. یکی شان ساق پوشیده بود و مانتوی باز و آن یکی شلوار اسپرت سه خط آدیداس. کیک را باز کرد. اول پوستش را انداخت روی شمشادهای کنار بلوار میرداماد. بعد کاغذ داخلی را ول کرد توی جوب. آن یکی هم از داخل کیفش دستمالی در آورد و دهانش و دستهایش را تمیز کرد و پرت کرد توی پیاده رو...
 
***
 
یقه هایشان باز بود. به زور ده ساله بودند. سر و صورتشان سیاه بود. سیاه آفتاب سوخته و سیاه چرک و دود. احتمالاً دست فروش. دست یکی شان کیک بود. همانطور که از بین مسافرهای در هم تپیده ی مترو لایی میکشیدند و جلو میرفتند، کیک را باز کرد، نصفش کرد و بی آنکه به بغل نگاه کند، دستش را گرفت سمت رفیقش. در که باز شد دویدند به سمت بیرون تا متروی بعد برسند. پوست کیک همچنان دستش بود. یک هو پیچید و از صف دوندگان جدا شد. چند قدم آنورتر با عجله کاغذ و پوسته ی کیک را انداخت توی کیسه زباله زرد رنگ مترو و دوباره خود را رساند به  رفیقش که پا به پا میکرد..
 
***
 
پیچیده است. جامعه خیلی چیز پیچیده ای است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر