۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

در میان عشقه ها..

آدم ها غالبن یک پدر، یک مادر، و تعداد معدودی عزیزان دیگر دارند که برایشان وقت میگذارند، تحمل می کنند، میشنوند، از جان مایه میگذارند (آن هم در بهترین حالت).. اما بقیه برایشان  "دیگری" هستند. همذات پنداری وجود ندارد. دردشان درد تو نیست. شیء هستند. ابزارهایی در مسیر زیستن. رقبایی برای بردن. یا دشمنانی بالقوه برای شکست دادن. .. گوشی برای آنها نیست. وقتی برایشان گذاشتن بی معنی است. آنها از دنیای دیگری هستند. چیزی شبیه سایه.
 
اما وقتی غالب این سایه ها، برای تو "باشند؛ وقتی هر مرد موی سپید میان سالی برای تو پدرت با همان چین و چروک، هر زن میان سالی، مادرت با همان رنج ها، هر پسر جوانی برادرت با همان آرزوها و ضعف ها و هر دختر جوانی خواهرت، با همان ظرافت ها و مهربانی ها، آنوقت دیگر همه چیز عوض میشود. نمیتوانی به فکر "گرفتن حق"ت باشی. نمیتوانی داد بزنی. نمیتوانی آزار بدهی تا لذت ببری. نمیتوانی لج دربیاوری. آنوقت خشم از راننده تاکسی که دارد سرت را با گرفتن دویست تومان کرایه بیشتر گول میمالد، یا اسکناس پاره را قالبت میکند، با این فکر در هم میامیزد که: "دوست داری کسی با پدرت اینطور حرف بزند؟ تحمل میکنی کسی صدایش را روی پدر موی سفیدت بلند کند؟ یا یقه اش را بگیرد؟ یا پیش دیگران بور و ضایعش کند؟ اصلاً ببین چقدر خسه است.. ببین چشمهایش سرخ است".. یا دیگر چطور میتوانی دوست دخترت را برای لذت خودت جسماً یا روحاً به راحتی بیازاری و زخم نخوری؟ مگر در صورت او، هر چند سرد و خشمگین و عصبی، هر چند نه تماماً از آن تو، نمیتوانی چهره ی خواهرت را ببینی؟ .... اگر هم گاهی آنطور که باید ابشی، نیستی، چه فرق میکند؟ عذاب وجدانش که برمیگردد و دمار از روزگارت درمیاورد..
اینطور میشود که حس می کنی باید گوش کنی، باید سر به زیر باشی، بفهمی، درک کنی، تحمل کنی، مرهم بگذاری، عذر بخواهی، نقش بازی کنی... اینطور میشود که یک روز، یا هر روز، "تمام" میشوی.. و دلت می خواهد زودتر این ماجرا تمام شود.. و این شیب تند بی پایان، با پایان یافتن تو، پایان پیدا کند..
 
اینجا احترام گذاشتن به آدمها که هیچ، متنفر نشدن از آنها هم به قدر مرگ، سخت است..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر