۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

ختم

نمیدانم چقدر مهم  است، اما شاید تنها مراسم مهمی است که در آن حضور نخواهم داشت؛ از تولد گرفته تا مرگ. مراسمی که اتفاقاً بسیار هم مهم است. شاید مهم تر از تمام تولدها، فارغ التحصیلی ها، ازدواج ها، سالگردها، سفرها، .. یک جورهایی شاید به گونه ای نمادین، جمعبندی و "خب که چه"ی همه ی آنها.. مراسم "ختم". "ختم"! و چه با مسما! یعنی یک جورهایی "Summary". این روزها دارم به این فکر میکنم که در چهل سالگی، پنجاه سالگی، یا شصت (که شاید دیر باشد)، یک مراسم ختم برای خودم بگیرم. احتمالاً این کار را میکنم. لباسی را که دوست دارم میپوشم. عکسی را که دوست دارم بزرگ میکنم و سفارش میدهم و در قابی که دوست دارم میگذارم. گل هایی را که دوست دارم از گلفروشی میخرم. خودم خرما با گردوی مغز کرده را درست میکنم. بعد کارت دعوتی را که دوست دارم با متنی که دوست دارم برای کسانی که دوستشان دارم درست میکنم. خبرشان میکنم. فقط جمعی که دوستشان دارم. حتی سخنران هم دعوت میکنم! کسی که دوست دارم در آن مجس حرف بزند. دم در می ایستم. به مهمانانم سلام میکنم و خوشامد میگویم. بعد در را میبندم و مینشینم و به حرفایشان گوش میدهم. درباره ی خودم. درباره خودمی که بودم. از آنها میخواهم واقعیت را بگویند. از آنها خواهش میکنم این جنایت را مرتکب نشوند که به ستایش آنچه نبوده ام برخیزند. و بعد حتی در مراسم ختم خودم صحبت میکنم. بهشان میگویم که چقدرررر بودنشان خوب بوده است. .. و بعد به سلامتی هم لبخند میزنیم و مینوشیم. حتی شاید برقصیم. به آهنگی که من، مرحوم مهدی، دوست میداشت با آن برقصد. .. روزی این کار را میکنم. روزی که دور نیست. زندگی را تا جرعه ی پایانی اش سر میکشم. حتی مراسم ختمم را هم از مرگ پس میگیرم. ..

پانوشت: تنها از یک چیز نگرانم؛ مادر و پدرها دل نازکی دارند....

۴ نظر:

  1. سلام آقا مهدی گل
    خیلی خوب می نویسی، اینقدر که بعضی وقت ها آدم نمی تونه حتی کامنت بذاره
    فقط می تونم بگم امان از پانوشت ... امان ...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. .. لطف توئه پراسپکت.. و "امان"ت رو هم میفهمم...

      حذف
  2. فقط بی پرده دلم می خواد بهت بگم : الاهی خدا خفه ات کنه دیوونه زنجیری با این دیوونه بازی های میزانسن گونه ات ! بیچاره مادر و پدر و بانو و فرزند و دوست و ... از دست تو. چرا فکر دل مردم رو نمی کنی !!! اه ! اشکم در اومد.
    الان زیر کامنتم یه عبارتی که پشتش لبخنده تحویلم می دی و یه نهالو هم می چسبونی بهش !! می شناسمت دیگه !!! دیوانه ایییییی !!!
    ولی دلم برات تنگ شده. امیدوارم قبل از مجلس ختم ببنیمت

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. :) نهالو... ;) منم دلم برات تنگ شده بانوی هنر و موسیقی و سفر و تئاتر.. دیوونه که همه مونیم.. هر کس که زندگی میکنه و ناامید نمیشه ;) خوب باشی نهالو.. خوب و سلامت..

      حذف