۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

زایمان

تقریباً همیشه دغدغه هایم از سنم جلوتر بوده اند. این لزوماً خوب نیست. لزوماً مایه افتخار نیست. حتی خیلی وقتها خوب هم نیست. اما به هر حال اینطور بوده است.. در 13 سالگی، آرزوی جنگ و شهادت، در 18 سالگی دغدغه کشور و دیگران، در بیست سالگی دغدغه ازدواج، در بیست و چهار سالگی، دغدغه ی گذر عمر و اینک در سی و دو سالگی، دغدغه مرگ.. به چهل سالگی دارم نزدیک میشوم. مدتهاست که گویا چهل ساله ام. در آغاز سراشیبی.. تلخ است. لرزه بر تنم می اندازد: که چه؟ تمام شد.. چه بود؟ چه بودم؟ چه کردم؟.. تلخ.. تلخ.. اما از دو روز پیش، دقیقاً از یک لحظه داخل متروی تهران، از میان غلظت لزج اندوهناک این همه تلخی و چرایی، یک پنجره باز شد: چرا دوباره متولد نشوم؟ چرا در چهل سالگی باز، بی پروا، خیره سرانه، باز آغاز نکنم؟ چهل سالگی یعنی چهل سال دیگر داری. یعنی نه به مانند بار اول که تا بیست سالگی گیج بودی، از خودت نبودی، حالا هستی. یک چهل سال تمام از آن تو.. میتوان از نو آغاز کرد. میخواهم خود را بزایانم. از نو. از نو. باید برای زایمان خودم، آماده شوم و به خودم سلام کنم.. ..

۱ نظر:

  1. 32 سال سال؟! هیچ وقت باور نکردم تو این قدر زندگی کرده باشی:-)

    خوش بحالت که فکر می کنی دیگه گیج نیستی .. می دونی از خودتی و چه میخای .. اینا خیلی خوبه ..انگیزه ست برای تولد دوباره ..

    پاسخحذف