۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

"اسم" و "آسو"

و صدایشان کرد. گفت: بیایید ببینید چه کرده ام! از خودش راضی بود.آمدند. دیدند که از گل سرد است. گفتند: همین؟! گفت شما نمیدانید! سجده کنید.گفتند: به این؟! ما از آتش گرمیم، این از گل سرد! گفت: نمیدانید. آنوقت اشاره کرد و گفت: "اسم ها را بگو". گفت. همه ی "اسم"ها را گفت. کفشان برید! سجده کردند.. این را در کتابهای ادیان میگویند. که تفاوت از همان ابتدا در"اسم" بود..

برایش اسم گذاشتم. از همان روز اول: «آسو» یعنی «افق». چون دلم میخواست با هم راه های دور برویم. تا ته جاده.. تا "ناکجا".. رفتیم..خیلی دور شدیم.. رفیق بود. مرام داشت. شاید بخندند، اما وقتی که اسم میگذاری، دیگر آن توده ی سرد فلزی نیست. قطعه ای از وجودت میشود. خیلی هم با مرام بود. از اینهایی نبود که وسط راه بذارندت. با بدی و کسری و نداشتننت میساخت. میشد که یک ماهی حمامش نبردم. یا حتی چراغ زرد بنزینش را خاموش نکردم.. ساخت. چند بار حتی بنزینش باید تمام میشد. گفتم: آسو منو نذاری توی راه ها! به خدا اعصاب وایسادن توی جاده ندارم.. برسونم.. رسوند.. آخ نگفت.. همیشه وقت رسیدن، سهمش همان گوشه ی پارکینگ بود و یه "خسته نباشید" من.. چه راه هایی که نرفتیم.. چه دست اندازها.. طوری شده بود که در دست انداز که میفتاد، ناخودآگاه گوشه ای بدن من درد میگرفت! چه دادهایی که نزدم.. چه گریه هایی که در آغوشش نکردم.. چه تنهایی ها.. خوابها.. سفرها.. سفرها.. سفرها... حالا باید میفروختمش.. آدم رفیقش را میفروشد؟ ... اما "باید" این چیزها سرش نمیشود.. "باید" خر است.. "باید" نامرد است.. صبح، رفتم برای خداحافظی.. سرم را بالا نیاورم.. من و من کردم.. زدم پشت کاپوتش.. گفتم: آسو... آسو، دمت گرم رفیق.. اگر مجبور نبودم... اما مرام کشم کرد.. خودش را به خواب زد.. حتی چشمهایش را باز نکرد که خجالتم بدهد..اما میدانم که او هم مثل من بغض داشت.. .. راستی! این شکلک گریه را چطور میگذارید؟

۱ نظر:

  1. ....
    آسویمان بود..:((

    ممنون برای برداشتن دیرهنگام اون پُست..

    پاسخحذف