۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

یک عاشقانه ناآرام: برای "حافظ" بهروز غریب پور

"سرود مجلس جمشید گفته اند این بود/که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند"
1.یک اثر هنری، چطور به یه اثر اعتراضی بدل میشه؟ یعنی چی باعث میشه مثلاً "دیکتاتور بزرگ" چاپلین یا "آژانس شیشه ای" حاتی کیا یه اثر اعتراضی به یادموندنی و مؤثر باشن؟ به نظرم یه شاخص مهمش، اینه که با بیماری های مبتلابه جامعه شون در اون دوره، با بخشی از "روح بیمار زمانه"شون درمیفتند. مثل ماهی آزاد، بر خلاف یک جریان قوی اجتماعی (فرهادی/"جدایی نادر از سیمین")، اقتصادی (فلینی/"دزد دو چرخه")  یا سیاسی (گوستاو گاوراس، "Z") یا ترکیبی از اونها حرکت میکنند. اگر این تعریف رو بپذیریم، اون وقت اشعار حافظ، در دوره ی تاریخی خودش، یه اثر هنری رادیکال انقلابی به شمار میرفته؛ اثری که در برابر جریان ریا، دروغ ، نفاق، ظلم و خلاء معنا می ایسته و از «معنا»  و «زندگی» دفاع میکنه. کاری که غریب پور در "اپرای عروسکی حافظ" کرده بسیار هوشمندانه اس. اون ابتدا تونسته با یه دید تاریخی - اجتماعی، شباهتهای جدی میان بیماری های جامعه ی ایران در دوره ی حافظ و دوران کنونی رو تشخیص بده و سپس خوانشی هنرمندانه  و مؤثر از اندیشه و زندگی حافظ به دست بده که کاملاً اعتراضی و اصلاحگرایانه باشه. این موفقیت کمی نیست.

2. اگر غرب، در فرآیند تکاملی سده های اخیرش به جایی بلنتر رسید، یکی از نقاط قوتش، آغاز از «نقد سنت» خودش بود. شناخت سنت ش، بازخوانی سنت ش، نقد سنت ش، مفهوم پردازی از سنت ش و بنا کردن عمارتی بلند که پایه هاش در قلب سنتش جا داره. اگر به مفاهیم علوم انسانی جدید (از فلسفه تا جامعه شناسی و از علوم سیاسی و ادبیات گرفته تا اقتصاد) نگاه کنیم، میبینیم که پره از واژه ها و مفاهیمی که از دل سنت تاریخی غرب، از یونان باستان تا سنت مسیحی کلیسایی ش اخذ شده اما مورد نقد و "دوباره سازی" (Reconstraction) قرار گرفته؛ مفاهیمی که غرب با در پیش گرفتن این رویکرد تولید کرد، اون چنان چگال و قدرتمند شدن که حتی "ما"ی غیرغربی هم تلاش میکنیم دنیمون رو از خلال همون مفاهیم صیقل خورده فهم کنیم و نتونستیم از چنبره ی مفهومیش خارج بشیم: تراژدی، سکولاریسم، لبیرالیسم، دموکراسی، آکادمی، بنیادگرایی و ...
همین چند هفته پیش، پروژه ای مسحورکننده و خلاقانه در تئاتر گلوب لندن استارت خورد که به صورت نمادین اوج این رویکرد رو نشون میداد: 37 نمایشنامه  از شکسپیر به 37 زبان از 37 کشور مختلف دنیا، از افغانستان تا قلب افریقا و امریکا و شرق آسیا روی صحنه رفت. این یعنی اونها همچنان در نقب زدن به سنت خودشون (شکسپیر در اینجا)، زنده و پویا نگه داشتنش و به روز کردنش و صدورش موفق اند.
اما ما چطور؟ گبه سراغ سنت خودمون رفتیم؟ یا از یه طرف عده اش شدن پاسبان بی چون و چرای سنت و برخی روشنفکرانمون دماغهاموشونو گرفتن و از بوی بد سنت، به دامن وادادگی افتادند؟ چقدر مفاهیم خودمون رو ساختیم؟ از توکل، تا شفاعت، تا "زهد" و "نذری" و "قربونی" و "مرام" و "تعارف"؟ گیریم که قرنهاست به لحاظ علمی دچار افت و خمودگی و درماندگی شدیم. اما به لحاظ ادبی و هنری که همواره شهره ی آفاق بودیم! اسم شیراز ما، هنوز از دل عالمی قرار میبره. پس لااقل باید به سراغ نقب زدن و دوباره خوانی و بازشناسی سنت ادبی و هنری مون میرفتیم. که نرفتیم اونچنان که باید. حالا، بهروز غریب پور، داره به صورت مداوم و پرونده ای چنین میکنه: پنج اپرای عروسکی قوی از پنج خدایگان ادب فارسی: از «شمس و مولانا» تا «رستم و سهراب» فردوسی تا «حافظ».. این نقب زدن به سنت و بازسازی و بازخوانی اون مطابق با فضای زمانه، کار کوچکی نیست. غریب پور داره به سنت ایرانی نقب میزنه و عناصر فراموش شده و «عادت گرفته» ی اون رو کشف میکنه. این موفقیت کمی نیست.

3. قبل از رفتن به تئاتر، جلسه ای بود و بحثی جامعه شناختی؛ بحث به این جا رسید که جامعه شناس، باید ساز و کارها (مکانیسم ها)ی پدیده ها و اتفاقات اجتماعی رو پیدا کنه. درگیر ارزش گذاری و ظاهر پدیده ها نشه. مرعوب هیبت واقعیت و "بودن" پدیده نشه. این بحث خوب و مهم، همچنان باز موند و من روی صندلی تالار رودکی، خودم رو در حالی یافتم که از جایی به بعد، مکانیسم های انتقال معنا، ساز و کارهای اجرای این اثر هنری و شیوه های انتقال پیامش رو گم کرده بودم.. من "زائر میدان هنر" شده بودم. غریب پور، به افسون هنر، کاری کرد که چشمهای یک دانشجوی جامعه شناسی، دنبال مکانیزم ها نگرده، دیگه "نخ های عروسک ها" رو نبینه و از پشت پرد ه ی اشک، به دردها، آرزوها و امیدهای خودش برگرده..بله! خودمختاری میدان هنر، دیشب، من رو هم به طواف واداشت. هنر، دیشب، باز معبد من بود.

"محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد/قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند"


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر