۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

فشار، انتقال، له شده گی..

پرده اول: رفتم بانک قسط بدم، در رو که باز کردم شلوغ، شلوغ، شلوغ.. فیش واریز نبود. رفتم منتظر شدم کار یکی از کارمندهای زن تموم بشه، بهش بگم یه فیش واریز بده. مرد میانسال جلویی که نشسته روی صندلی جلوی باجه، داشت بحث میکرد با دخترک لاغر ساده ی پشت باجه:
- پس این فیش رو برام پر کن.
- نمیتونم. گفتم ما پر نکنیم برای مشتری.
- کی گفته؟ آقای شیرازی رییس شعبه؟
- هم ایشون، هم کلن رییس ها، هم اصن رییس بانک تجارت!
- (با عصبانیت:) گه خرده رییس بانک تجارت. غلط کرده! اگه کسی نتونه چی؟ (زیر لب دوباره فحش داد)
- (سکوت) (پول میشماره) (میدونم که داره تو خودش میریزه)....

***
پرده ی دوم: مشکلات از سر و کول جامعه (بخونین مردم، بخونین "ما") داره بالا میره؛ اگر جزء اون طبقه ی بالای جامعه نباشی که بالن پول و قدرتت از سطح خیابون و بازار و اداره های دولتی و بانک های شلوغ و ترافیک قفل شده و صف های بلند عابر بانک و کتک خوردن توی هل هل های مترو هزار فرسنگ بالاتر نبرده باشتت، اگه هنوز بوی عرق مردم توی بی آر تی از یادت نرفته باشه، اگه صابون قسط عقب مونده ی سه چهار ماهه و پول نداشته و روز به روز دور تر شدن آرزوهای زندگیت با اخبار گرونی دلار و چوب حراج خوردن به پول مملکتت از به تنت خورده باشه، اگه یادت نرفته باشه که بنزین لیتری هفتصد تومن یعنی این هفته بتمرگ خونه و پولت رو واسه هفته ی بعد پس انداز کن که بتونی خرج بیرون رفتن چند هزار تومنیت رو به دانشگاه و یه سینما دربیاری، اگه وقتی یه (...) رو میبینی به جای اینکه احساس امنیت بهت دست بده راهتو کج کنی مبادا دوباره ازت رشوه ی دویست هزارتومنی رو برای خلوت کردن چند دقیقه ای با دوست دخترت به قدرت زور و لباسش و درجه اش و بیسیم و اسلحه اش طلب کنه، اگه دور و برت ببینی که مدام آدما عین هجومشون به درهای مترو، پاشونو میذارن توی همه چیز روی سر هم تا برسن یه ذره بالاتر و یه چیزی از جون هم بکنن و بزنن به چاک، اگه حتی توی بهترین دانشگاهش، وقت امحانات مدام ایمیل برات بیاد که "تحقیق آماده نداری بدم واسه فلان درس و خلاص شم؟" و ..... میفهمی فشار یعنی چی؟ پیر شدن، چروک شدن، خرد شدن از درون به سرعت نور یعنی چی...

***
پرده ی سوم: این فشارها هست. و میبینم که مث اون مرد میانسال دم باجه، مکانیسم کم کردن فشار، غالباً "اانتقال"شه؛ یه حلقه اس. من یزنم توی سر تو، تو میزنی توی سر بغلی، و اون توی صورت بغل تری.. و هی تشدید هم میشه.. این وسط قوی ترها، پول دار ترها، اون "بالا نشسته ها"، غایبن توی حلقه.. اونان که با تصمیم هاشون توی شکل گرفتن و تشدید این غیض و خشم و تضاد نقش دارن. اما خودشون توی حلقه نیستن. توی خیابون، توی بانک، توی اداره، توی دادگاه، توی کلانتری، توی بیمارستان دولتی، چک نمیخورن، میزنن و نمیخورن.. و به وقتش با سه هزار میلیارد تومن میزنن به چاک.. میرن همون جایی میشینن که ادعای دموکراسی و کوفت و زهر مار هم داره.. دود میشن و به هوا میرن... و تویی که از پشت پرده ی خیس جلوی چشمات همه جا رو سرخ میبینی.. و شور.. به طعم خون و اشک..
***
پرده ی چهارم: توی این حلقه، خیلی خیلی خیلی کم ان آدمایی که میخورن، اما وقتی برمیگردن که بزنن، که خودشون رو، خشمشون رو سر یکی دیگه خالی کنن، میبینن نمیتونن.. میبینن خودشونن که کنار خودشون نشستن! میبینن که همه ی این عصبی ها، همه ی این کتک خورها و کتک زن ها، خودشن! چطور خودش رو بزنه؟! درد اونها درد خودشه... .. و اونوقت نتیجه اش این میشه که مدام میخورن.. از چپ و راست.. به صورت، به پهلو، به چشم، .. و خسته ان... میخان بمیرن.. خسته ام... .
***
پرده ی "...": اینطور وقتها، چی پس میتونه نگهت داره.. به قدر ایستادن.. به قدر لبخند زدن.. به قدر "نمردن".. مگه نفس بودن ِ یک آموزگار غنیمت ِعجیب یا اون کاکوی شیرازی با وفا به دادت میرسه.. .. دوستی و دوستانی که ترمه ی حریر بودنشان را به زخمهایت بپیچند و از جا بلندت کنند.. .. و دیگر هیچ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر