۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

برای این روزها: ما و غم..

عزیز من! "شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است".
دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی خوانده ام، یا در جوانی خود آن را در جایی نوشته ام. اما به هر حال این سخنی است که آن را بسیار دوست میدارم.
دیروز نزدیک غروب، باز دیدمت که غمزده بودی و در خود.
من، هرگز، ضرورت اندوه را انکار نمیکنم؛ چرا که میدانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم. چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام. هر قدر به غم میدان بدهی، میدام میطلبد
و باز هم بیشتر، و بیشتر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد میکشد،سلطه میطلبد و له میکند.. غم عقب نمینشیند مگر آنکه به عقب برانی اش،نمیگریزد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
غم هرگز از تهاجم خسته نمیشود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمیدهد.
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده میشود، و بی اعتبار، و ناانسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب.
من، مثل تو، میدانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که میتواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، و بی غیرتی است، و بی آبرویی، و اسباب
سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با اینهمه، گفتم که برای دگرگون گردن جهانی چنین افسرده و غمزده، و شفا دادن جهانی چنین
دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد.

نادر ابراهیمی/"چهل نامه ی کوتاه به همسرم"/ص15

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر