۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

کمترین فاصله..

شبکه قرآن تلویزیون داره یه فیلم داستانی (ضعیف) پخش می‌کنه راجع به بازگشت شهدا و مفقود الاثرها و خانواده‌هاشون. مهمون داریم. خاله‌ام (که در واقع دوست قدیمی مادرمه و از قدیم ما رو بزرگ کرده و یه پارچه مهربونی‌ه) از آشپزخونه اومده بیرون، زل زده به تلویزون، اومده نشسته روی مبل. سرم رو که برمی‌گردونم می‌بینم شونه‌هاش داره می‌لرزه.. می‌مونم چه کنم؟.. برادر کوچیکش، سال 63، توی جبهه کشته شده و مفقود الاثر بود تا 13 سال بعدش.. که استخون‌هاش برگشت و یه پلاک... ..
خاله‌ام طرفدار احمدی‌نژاد بود سال 88 و هست. نصفی از طلاهاش رو فروخت برای کمک به ستاد احمدی‌نژاد. هنوز هم اسم میرحسین و کروبی میاد زیر لب نفرین می‌کنه... میفهممش..

***

یاد همسر شهید باکری و همت و پدر شهید جهان‌آرا و ... می‌افتم که این‌همه ایستادند و نوشتند و زخم برداشتند و متهم شدند چون راه میرحسین و خودش رو قبول داشته و دارند.. .. میفهممشون.. ..

***

دوستی دارم که دو تا از عموهاش رو سال 60 و عمه اش رو سال 67 در اعدام‌های بعد از انقلاب از دست داده.. جنازه‌ی یکی از عموهاش رو بهشون تحویل ندادند و از عمه‌اش یه روسری سوراخ و خونی بهشون تحول داده شد. سبزه.. و اهل تسامح و تساهل.. اما غم داره.. می‌فهممش.. ..
***
توی ریاضی دبیرستان، بهمون یاد می‌دادند که چطور نقطه‌ای رو پیدا کنیم که از تمام اضلاع یه چند ضلعی، کمترین فاصله رو داشته باشه.. نقطه‌ی اپتیمومی که در "نزدیکترین" فاصله باشه از تمام اون زوایا... کاش می‌شد چنین نقطه‌ای رو در عالم واقع پیدا کرد؛ جایی که از دردهای قابل فهم همه‌ی این آدم‌ها، از دغدغه‌ها و خواست‌ها و رنج تمامی این آدم‌ها، کمترین فاصله رو داشته باشه... .. کاش می‌شد.. کاش بشه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر