۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

ما؛ شناگران آب ندیده..

پسره جوون هیکلی خوش تیپ سوار مزدا تری عینک آفتابی زده داره از پارکینگ خونه اش در میاد. راننده تاکسی پیرمرد بیچاره که حق تقدم هم باهاش بود، اومده چراغ داده رد بشه، پسره جلوی مسافرا خواهر و مادرش رو کشیده جلوی چشمش. پیرمرد بیچاره که دید چاره ای نداره فقط گفت: "پسر جان! خب چشمتو باز کن ببین حق تقدم با منه!"
و رفت. بعد از چند لحظه نگاه می‌کنه توی آیینه نگاه میکنه در حالی که رنگش پریده با نگرانی رو به مسافرها - در حالی که انگار توقع داره کسی از مسافرها کمکش کنه- میگه: "ای بابا! این داره میاد دنبالم!"
مسافرها هم با کنجکاوی و نگرانی نگاه میکنن عقب. راست میگه! پسره گاز داده و رسیده بغل تاکسی پیرمرد. پیرمرد بیچاره هم بلافاصله برگشته و با ترس میگه: "آقا ببشخید! من اشتباه کردم."
پسره هم که یه لبخند رضایت - کثیفی- صورتشو پوشونده با حس پیروزی میگه: "گه خوردی که اشتباه کردی! همینو میخواسم بشنوم ازت"! و گازشو گرفت و رفت...

***

امیل دورکیم راست میگفت که خدایان قدیم مرده اند و خدایان جدید هنوز سربرنیاورده‌اند. و چنین است که در روزگار بی‌اخلاقی به سر می‌بریم..

***

واقعاً در چنین جامعه‌ای با چنین وضعیت فرهنگی، می‌توان توقع داشت که اخلاقمداران و فرهیختگانی چون بازرگان و خاتمی و میرحسین در رأس خرده نظام سیاسی‌اش باشند؟ مشکل جای دیگری است. جایی که نه با اعدام درمان می‌شود نه با شعار و نه با انکار؛ جامعه‌مان بیمار است. همه‌ی ما مستبدین کوچک، مثل بت‌های بزرگ در تسری یافتن این بیماری شریکیم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر