۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

چون اشتری رونده در بیابان...

کوهنوردی را دیگر سالهاست که "دوست" ندارم. نمیفهممش. نمیفهمم چرا باید اینهمه توان و زمان و انرژی و سختی به خودم بدهم تا به "جایی" برسیم که اسمش قله است. یا هر چیز دیگر. مگر آنجا با اینجایی که الان هستم چه فرق میکند؟! جوابهای حاضر و آماده هم ارضایم نمیکند (زیبایی منظره، ورزش، ... چرا که شاید حتی راه های آسانتری هست برای رسیدن به این هدفها...)
با این اوصاف گاهی که در این سالها کوه میروم، در واقع در برابر خستگی ام نمی ایستم. در برابر "شک" هایم می ایستم. "علیرغم" شکهایم گام برمیدارم. چیزی که برای خودم هم مبهم بوده و هست؛ انجام کاری که در درستی و مفید بودن و حتی علاقه داشتن به آن و مطلوبیت نتیجه اش شک جدی داری...
من بر خستگی ام فائق نمی آیم. بر "شک" هایم فائق میآیم. آن هم نه به مدد "یقین"ی دیگر؛ بلکه به مدد "نادیده گرفتن" شک هایم. به یاری بی توجهی تعمدی به وجود این همه شک چگال..
و این درست همان حالت و موقعیت و استراتژی است که مدتها است در برابر کل "زندگی" داشته ام.. زندگی کردن ( و حتی به شیوه ای عجیب و پارادوکسیکال "زنده گی کردن") علیرغم تمامی شکهایت... حتی علیرغم باور به "پوچی" مسیر و هدف و آغاز و انجام کل ماجرایی که در میانه ی آن افتاده ای... ..

۲ نظر:

  1. در والقع تنها کار عاقلانه ای که میشه کرد،همین احتیاط در عمل و شک ورزی در نظره.حالا میخوان اسم ما رو بذارن محافظه کار،بذارن!...اما یه چیزی هم یادمون نره که ما انسانیم و فاصله ی زیاد عمل و نظر در نهایت فرسودمون میکنه!تلاش مدام برای معنادار کردن عمل،شاید کمی از فرسودگی راه بگاهه،کاری که میدونم تو درش تبحر داری!مثلا اینکه همه ی کوه نوردی برای رسیدن به قله نیست و اصلا میشه وسط کوه نشست و حالشو برد و بالا نرفت!والله!

    پاسخحذف
  2. مهدی
    من درست بعد از دو بار رفتن به کوه به این رسیدم
    "خودمو بکشم که به قله برسم؟"
    دیگه کوه نرفتم

    اکه دیوان شمسو نداشتم ...

    پاسخحذف