۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

سیاهی..

استاد و دوست عزیزم به تازگی از سفر کوتاهش به عراق برگشته. میپرسم: اوضاع چطور بود؟ از درد و رنج و بدتر از همه ناامید بودن مردم از بهبود اوضاع تعریف میکند. آهی میکشد و میگوید:


"میدونی؟ مردم توی خیابون راه میرن در حالی که ازشدت افسردگی و ناامیدی گویی هیچ چی توی حدقه ی چشماشون نیس.. حدقه ی چشماشون انگار پر از سیاهیه.. یه سیاهی محض.."






میفهممش..

۲ نظر:

  1. این دوستت رو احیاناً منم می شناسم؟

    پاسخحذف
  2. سلام
    داش مهدی باید با سیاهی مبارزه کرد.
    این تنها رسالت ماست
    امان از این " ...بلاهت عظیم و دموکراسی فریب ..."و فریبکار
    جهانیان را چنان فریفته که اسمشان را نیز فراموش میکنند.
    این قدرت مند بی مسئولیت
    این لوکس عوضی
    با وجود این سیاهی هر گونه مبارزه با سایر رنگها با هدف جانشانی سفیدی بی فایده مینماید
    به سرنشت انقلابمون نگاه کنیم و ببینیم که این آزادی بخش اسیر چقدر در راهش سنگ انداخت .
    ولی عجبا که مردم چه زود فراموش میکنند.
    کامنتم داره از پستت زیاد تر میشه و لی چه کنم ؟
    وقتی این حرفارو میزنم میگن :مثل اوایل انقلاب حرف نزن .دنیا عوض شده .الان "اینا" بد تر هستند .
    امان از "اینا" که خفمون کردن.
    ولی
    ولی
    یه چیز مهم:
    سیاهی این و اون نداره
    نباید گفت از بد و بدتر بدو انتخاب میکنیم
    این یه انحراف بزرگه
    یه انحرافی که مثل مار تو مارپله میمونه
    نباید راضی شد به بد
    نگید باید سیاست داشت
    نگید ...

    پاسخحذف