۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

این دوازده آینه...


سال‌هاست که شوق زندگی داریم. چیزی که از ما دریغ شده‌است. سال‌هاست که عطشناک صبحی هستیم که در آن زیستن، آرام زیستن، "آن‌گونه که دلخواه خویشتن است" زیستن جرم نباشد. از سویی من فکر می‌کنم (و رشته‌ام به من آموخته‌است) که میان "اهداف" و "وسایل رسیدن به هدف" ارتباط تنگاتنگی هست... حرکتی که برای آزادی، زیستن، آزاد زیستن و "کاستن از رنج‌های فردی و اجتماعی" آغاز شده، نمی‌تواند (و نباید؟)‌ بر استفاده از "هر" ابزاری تکبه کند: از خشونت، از ریاضت، از مرگ..
×××
گاهی سخن گفتن از "نبایدها و "نشایدها" سخت و حتی غیرممکن می‌شود. مگر می‌شود با نازنینی چون "هدی صابر" زیست و هم‌نفس بود و رنج‌اش را دید، آزار دیدنش را دید، ضرب و شتم‌ تن رنجورش را - که سال‌هاست برای کاستن از رنج دیگران از تهران تا زاهدان و جبه‌های جنگ آرام ندیده- دید، شهادتش را شنید و تنها نشست و نظاره کرد؟!‍ مگر می‌شود فرشته‌بانوی لبخندتبار خاک‌نشین مقاومی چون هاله را شناخت، طعم شیرین ِ بودنش را درک کرد، مظلومیتش را دید، غربت و رنجش را دید، دوری‌ کشنده‌‌ی اجباری‌اش را در سلول زندان از بالین مرگ پدری چون عزت‌الله سحابی دید (راستی که می‌داند چه گذشت بر هاله وقتی شنید پدر پر کشیده و او را مجال حضور بر بالینش نداده‌اند..... )، شهادتش را در تشییع پدر و دفن غریبانه‌ی زهراگونه‌اش را دید و دم برنیاورد؟! این هدی و هاله نبودند که بر زمین افتادند؛ این پرچم انسانیت است که اکنون نباید بر زمین بماند.. این شرافت انسانی است که مجال سکوت نخواهد داد...
×××

اینک شما دوازده مرد، در بند، ندای شرافت و انسانیت را پاسخ گفته‌اید؛ با "نخوردن" و نیاشامیدن. با هزینه کردن از جان‌تان.. خواستم بگویم که این‌ها تناقضات درون ماست این روزها.. در برابر بزرگواری و همت شما.. این سر تعظیم ماست که در برابر اراده‌های استوار شما خم می‌شود..
اما پیام شما شنیده‌شده است. بودن یکایک شما آينه‌هاست که فردای روشن‌تر ما و این سرزمین را می‌سازد...
بدون آينه‌ها، فردا هم رنگ ِ خاکستری ِ سرد ِ امروز است؛ برای فرداها، امروز با ما بمانید..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر