۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

سنگین ِ سرد..

تقدیم به چشم‌های سرخ عزیزی که امروز ظهر، با دل شکسته به خیابان پر از غم و ضجه و ظلم می‌نگریست و آرام می‌گریست...

×××

چیزی درون سینه‌ام آتش گرفته‌است


غم آن‌چنان بزرگ
زخم آن‌چنان قوی
ضربت چنان مکرر و شب آن‌چنان مدام..
دیگر
هر نوع "گفتن"ی، چیزی است مبتذل...


جز اشک،
جز آن نگاه پر از درد و داغ و زخم،
چیزی برای شنفتن نمانده‌است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر