۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

مگه زنده بود؟ به بهانه‌ی مرگ «هارولد گارفینکل» جامعه‌شناس امریکایی

مگه زنده بود؟
به بهانه‌ی مرگ «هارولد گارفینکل» جامعه‌شناس امریکایی

1 دوره‌ و زمانه، زمانه‌ی خوبی نیست. به قول دورکیم در کتاب «صور بنیانی حیات دینی»، «گویی خدایان قدیم مرده‌اند و خدایان جدیدی نیز هنوز متولد نشده‌اند». جامعه و خود ما گویی دورانی از انحطاط اخلاقی و ضعف ارزش‌های سنتی را تجربه می‌کنیم در حالی‌که ارزش‌های جدید اخلاقی نیز سربرنیاورده‌اند. در میدانی در روز روشن کسی بر کس دیگر دشنه می‌کشد و ذره ذره جلوی هزار چشم و دوربین او را سلاخی می‌کند، در خیابانی خلوت یا شرکتی پر رفت و آمد و شلوغ، هر روز دخترکی دیگر تنها به جرم زن‌بودگی حریم‌های تنش شکسته می‌شود، طفلی بی‌گناه به جرم نداشته توسط پدرش!! شکنجه می‌شود، فقرا به سزای فقرشان کیفر می‌بینند و هویت‌شان در جملات سیاست‌مداران انکار می‌شود و در دانشگاه و نهاد آکادمی، حرمت استاد و شاگردی کم‌رنگ و کم‌رنگ تر می‌شود... روزگار احتضار آرمان‌های سنتی و خلاء دردآور اخلاقیات مدرن و مدنی... روزگار غریبی است نازنین...

2 دیروز به یکی از دوستان بسیار اهل مطالعه و عاشق جامعه‌شناسی‌ام گفتم: «راستی گارفینکل مرد!» و جواب داد: «ا؟ مگه زنده بود؟». راستش من خودم هم نمی‌دانستم که او زنده است! و این یعنی یک جای کار می‌لنگد. همین‌جاست به نظر من برخی اساتید ما مثل دکتر سارا شریعتی دست روی جای خوبی گذاشته‌اند: ما باید اندیشه‌ها را با اندیشه‌سازان، ایده‌ها را با مبدعان ایده‌ها و نظریات را با تاریخ واقعی و زمینه‌‌های اجتماعی تولیدش بخوانیم و بیاموزیم. اگر کلاً می‌گویند: انظر الی ماقال و لاتنظر الی من قال (به چیزی توجه کن که گفته می شود و نه این‌که چه کسی می‌گوید) اما اینجا و در رشته‌ی ما، دقیقاً مهم است که بدانیم «چه کسی» چه چیزی را گفته است. آدم‌ها و زندگی‌شان به اندازه‌ی حرفهایشان و نظریاتشان (و حتی شاید بیشتر!) مهم‌اند. شاید یک جور پازل هستند که در کنار هم معنی‌دار می‌شوند. اما برای ما در جامعه شناسی ایران، این نظریه‌ها و ایده‌ها، حالتی غیرزمینی، غیر زمانی و لامکانی دارند! این یک ایراد نظام آموزشی ما در علوم‌اجتماعی است. و شاید اولین قدم پیدا کردن توانایی نقد این نظریات و ساخت علمی به معنای واقعی کلمه «بومی» و زمینه‌مند که بتواند باری از روی دوش جامعه بردارد، همین بر زمین نشاندن نظریات معلق در هواست. بله گارفینکل زنده بود!

3 معمولاً ما اصطلاح «شاگرد» و «شاگردی کردن» را برای کسانی به کار می‌بریم که از نزدیک دیده‌باشیمشان و سر کلاسشان نشسته‌باشیم. اما واقعیت شاید این باشد که ما خیلی وقت‌ها شاگرد کسانی هستیم که در طول عمرمان حتی یک بار هم ندیدیمشان... به خصوص در جامعه‌شناسی این وضعیت خیلی جدی‌تر است؛ ما علاوه بر شاگردی آموزگارانی که در کلاس‌های درسشان حاضر شده یا می‌شویم،‌ از ثمره‌ی زحمت و دانش و خلاقیت کسانی استفاده می‌کنیم که گاهی به لحاظ زمانی و مکانی فرسنگ‌ها و سال‌ها از ما فاصله دارند. ما در کلاس سنت‌ها و مکاتب جامعه‌شناختی‌ای می‌نشینیم که ابداع‌کنندگان و ادامه‌دهندگانش را به چشم ندیده‌ایم اما گویی که شاگردان کلاس آن‌ها بوده‌ایم. و این ناشی از نقش پررنگ سنت جامعه‌شناختی در رشته‌‌های علوم اجتماعی است...

4 گرچه ما در این گوشه از دنیا، به دلایل مختلف و رنگارنگ، ارتباطمان به دنیای پیرامونی ضعیف است، گرچه گویی جزیره‌ای هستیم که فاصله‌مان روز به روز با خشکی‌های دیگر زیاد و زیادتر می‌شود، گرچه شرایط زمانی و مکانی برایمان فاصله‌ای بعید با دنیا رقم زده‌است، گرچه کمتر «برای دیگران» می‌نویسیم و از دیگران می‌خوانیم، اما بخواهیم یا نخواهیم، ما عضو جامعه‌ی بزرگتری هستیم به نام «جامعه‌ی جهانی جامعه‌شناسی». نقطه‌ی اشتراک ما نوع نگاه ما به دنیاست. اشتراک همه‌ی ما جامعه‌شناسان در همه‌جای دنیا، معطوف بودن توجه ما به «شناخت جهان اجتماعی» است. حالا هر کس از پنجره‌ای و زاویه‌ای. اما شباهت در ابزارهای روش‌شناختی و اشتراک در سنت‌ها نظری‌مان ما را به هم نزدیک می‌کند. گرچه هر کس لزوماً در این خانواده‌ی بزرگ دغدغه‌های خاص خودش را دارد، هر کس در این خانواده‌ی جهانی به دنبال برداشتن باری از دوش مردمان خویش است، گرچه هر کداممان در فضایی تنفس می‌کنیم که رنگ و بوی خاص خودش را دارد، اما اشتراک و شباهت در ذهنیت‌ها و اهداف علمی و شناختی‌مان ما را به هم نزدیک می‌کند. او که گفت: «ای برادر تو همه اندیشه‌ای» گرچه از دید من دانشجوی جامعه‌شناسی اغراقی جدی کرده، اما بخشی از واقعیت را نیز بیان کرده: بخش قابل توجهی از «خود» ما، اندیشه‌ها، دغدغه‌ها و اهداف شناختی ماست و اشتراک در این‌ها، چیز کمی نیست.

5 این خانواده‌ی بزرگ جامعه‌شناسی جهانی، پدران و مادران و عزیزانی دارد که با صرف عمر و هزینه و جوانی‌شان در این مسیر، کمک کرده‌اند تا بتوانیم دنیای اجتماعی خویش را – هر جا که هستیم- بهتر بشناسیم. از کنت و دورکیم و مارکس و وبر در آن دور دست‌ها گرفته تا بوردیو و هابرماس و گیدنز و پارسونز... بزرگانی که ما درست به مانند یک شاگرد، و در طی یک جریان انباشتی علمی، بر دوش آن‌ها ایستادیم تا دنیا را بهتر بشناسیم. آموزگارانی که گرچه هرگز آن‌ها را ندیده‌ایم اما منطقاً، شرعاً و انصافاً شاگرد آن‌ها بوده‌ایم و باید که این را فراموش نکنیم: مدیونشان هستیم.

6 دیروز مرد. اسمش «هارولد گارفینکل» بود. من هم مثل اغلب شما، برای اولین بار اسم و نظریاتش را در کتاب «نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر» جرج ریتزر خواندم. کنار واژه‌هایی مثل «روش‌شناسی مردم‌نگارانه (اثنومتودولوژی)»، «آزمایش‌های نقض‌کننده» و «جامعه‌شناسی خلاق». او بنیان‌گذار نحله‌ای در جامعه‌شناسی بود که از ادموند هوسرل (1859-1938) و آلفرد شوتس تأثیر پذیرفته بود. او شاگرد آلفرد شوتس و پارسونز بود. گارفینکل پایه‌گذار نحله‌ای در جامعه‌شناسی شد به نام روش‌شناسی مردمنگارانه که بر عکس نظرات فلسفی شوتس و هوسرل، خصلتی بسیار تجربی داشت. نمونه‌هایی از این تحقیقات تجربی عبارت بودند از بررسی گفتگوهای تلفنی، نقشه‌ها، گزارش‌های روزنامه‌ای، تشریفات قضایی، سخنرانی‌های سیاسی و حتی راه رفتن آدم‌ها. روش‌شناسی مردم‌نگارانه عموماً این داده‌های اولیه را با روش‌هایی بررسی می‌کند که تفاوت چندانی با روش‌ها سایر جامعه‌شناسان نداشت اما روش‌های خاص خود را هم ابداع کرد: یکی از شناخته‌شده‌ترین این روش‌ها، «آزمایش‌های نقض‌کننده» بود. دستورالعمل‌ اساسی این روش بری پژوهشگر، رخنه کردن به یک محیط اجتماعی، زیر پا گذاشتن قواعد (نقض کردن) قواعد حاکم بر این محیط و سپس بررسی نوع واکنش و برخورد مردم با این نوع «هنجارشکنی» تعمدی بود. و نتیجه بسیار درخشان به نظر می‌رسید: عمق استحکام یا سستی این هنجارها و چگونگی واکنش‌های اجتماعی برای حفظ و صیانت از این هنجارها آشار می‌شد. گارفینکل با دانشجویان کلاسش آزمایش‌های زیادی در این زمینه انجام داده بود؛ مثلاً از آن‌ها می‌خواست به خانه بروند و بدون هیچ‌گونه توضیحی دیگر سخن نگویند! عکس‌العمل‌های اعضای خانواده بسیار جالب و قابل تحلیل بود که می‌توانیم در همان کتاب ریتزر، در موردش بیشتر بخوانیم. من به شخصه و در این چند سال بعد از خواندن نظریات او به صورت کلی، استفاده‌های زیادی از این بخش از نظریات او کردم و همیشه برایم نتیجه‌های شگفت‌انگیزی به دنبال داشت. هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد که گارفینکل بود که به من لذت شناخت این جنبه‌ها از جامعه‌ام را بخشید. گاهی فکر می‌کنم جای تکنیک‌ها و دید روش‌شناسی مردمنگارانه در جامعه‌شناسی ایران بدجور خالی است...

7 «داریم کم می‌شویم» این را دوست عزیزی برایم بالای خبر مرگ گارفینکل نوشته بود؛ شاید راست می‌گوید: چند نفر دیگر از این جامعه‌شناسان مشهور و آشنا زنده هستند؟ اصلاً تا دیر نشده بیایید بفهمیم کدامشان زنده هستند...

۱ نظر:

  1. این البته تاحدود زیادی برمیگرده به نحوه تدریس نظریه های جامعه شناسی و مبانی جامعه شناسی . اساتید محترم متاسفانه نظریات رو یه جوری درس میدن که شوق و حس زنده بودن نظریه پردازش رو در ذهن از بین می برند...یک دلیل دیگه هم داره ما ایرانی ها اصولا ادمای نوستالژیکی هستیم در ذهنمان این موضوع نهادینه شده که ابراز عقیده باید کهن باشد چون در اینجا اینگونه است.

    پاسخحذف