۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

میزهای گرد، روابط هرمی؟


سال تحصیلی گذشته، پیش از سیل ِ شدید انتخابات سال 88 که تمامی محیط دانشگاه و جامعه را دستخوش تغییرات جدی کرد و صورت تمامی مسائل را تغییر داد، در دانشکده‌ی علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران، فضای جالب و خاصی حکمفرما بود؛ «جالب» و «خاص» به لحاظ تحلیلی و جامعه‌شناختی آن.
خلاصه‌ی ماجرا - البته از دید من- این بود که مدیر گروه جامعه‌شناسی، دکتر کچویان، رویه‌ی مدیریتی را در پیش گرفته بود که به نظر بخش قابل توجه (یا عمده‌ای) از دانشجویان دانشکده غیرقابل قبول و نامناسب به نظر می‌رسید. کنش‌ها و تصمیمات مدیر گروه، که از قدرت و پشتوانه‌ای فراتر از میدان دانشگاه نیز برخوردار بود، در حوزه‌های مختلف نمود داشت: از تصمیم به ارائه یا عدم ارائه‌ی دروس مختلف، تا نحوه‌ی گزینش دانشجویان ارشد و دکتری به صورت بورسیه و ملاک‌های خاص گزینش اعضای هیئت علمی و تصویب موضوعات تزهای ارشد و دکتری...
همین اول ماجرا بگویم که خیالتان راحت! قصدم بازگشایی آن پرونده‌ی جالب توجه و پر از عبرت و خاطره نیست. از منظری دیگر می‌خواهم پس از گذشت مدت‌ها از آن ماجراهای پرفراز و نشیب به آن نگاه کنم. منظری شاید ساختاری‌تر و جامعه‌شناختی‌تر و کمتر برخاسته از تحلیل‌های فردمحور و عاملیت‌بنیان. چون به نظرم راست می‌گویند که گذشت زمان و تعیّن‌یافتن حوادث است که آن‌ها را برای تحلیل جامعه‌شناختی مناسب و مهیا می‌کند.
امشب داشتیم با دوستی که موضوع پایان‌نامه‌اش درباره‌ی تاریخچه‌ی نظام آموزشی جدید در ایران معاصر و مناسبات قدرت در آن است صحبت می‌کردیم. ناخودآگاه بحث به اینجا رسید که نظام جدید آموزش دانشگاهی در ایران، به مانند هر ساختار اجتماعی دیگری، پس از ورود به زمینه‌ی اجتماعی ایرانی، رنگ و بوی مناسبات اجتماعی این جامعه را به خودش گرفته‌است. اگر نظام آموزشی سنتی ما (یعنی مکتب و مکتب‌خانه) ساختار قدرتی کاملاًٌ عمودی میان دانش‌آموز و آموزگار داشته، به حدی که داستان‌های فراوانی از کتک‌خوردن‌ها و فلک‌شدن‌ها و کج و کوله شدن بچه‌ها بر اثر تنبه‌‌های بدنی آموزگار نقل می‌شده و هنوز هم پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما می‌توانند شاهد زنده‌ی آن‌ها باشند، یا اگر روزی پادشاه در دوره‌ی قاجار وارد مکتب‌خانه‌ای شده و همه برخاسته و تعظیم کرده‌اند جز معلم که از جای برنخاسته و در پاسخ به عتاب پادشاه گفته که: «اگر این طفلان ببینند و بدانند که مقامی بالاتر از آموزگارشان در عالم امکان وجود دارد دیگر از من فرمان نخواهند برد» تعجبی نبوده‌است. چرا که نوعی همگونی و انسجام در شکل و محتوای این نهاد وجود داشته: محتوای دروس، غالباً دروس دینی و حوزوی (از "شرح لمعه" تا کتاب‌های آموزش عربی حوزوی) بوده و گاهی گلستان و بوستان که همگی مؤید و همراه با چنین شبکه‌ای از روابط بوده‌اند و "من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبدا" و "چوب معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی" و فلان و فیسار..
اما نکته‌ی جالب توجه برای دانشجوی جامعه‌شناسی آن‌جاست که یک سیستم و الگوی به ظاهر سکولار، مبتنی بر روابط افقی (یا لااقل افقی‌تر) میان استاد و شاگرد از بیرون وارد این محیط اجتماعی می‌شود. سیستمی غربی که محتوای آموزشی آن هیچ سنخیتی با روابط عمودی معلم و متعلم ندارد؛ اما همین ساختار نیز به سرعت توسط زمینه‌ی اجتماعی کلی‌تر، هضم می‌شود. به صورتی که روابطی میان استاد و این‌بار دانشجو (و نه طلبه و نه شاگرد مکتب) شکل می‌گیرد که بازتولید شده‌ی همان الگوی روابط عمودی است: روابط مرید و مرادی و کیف‌کشی و حلقه‌های مریدان و مقام عالی و انتقادناپذیر و والامقام استاد.. میزهایی که گرد هستند اما همچنان روابط قدرت را به شکلی مثلثی و هرمی بازتولید می‌کنند! ..استاد، معلم مدیر گروه، مکتب، [...] ، شاهنشاه،...
حالا ربط این ماجرا به اوضاع دانشکده‌ی ما در آن سال پرخاطره و پرعبرت چه بود؟ جالب بود که بازیگران حاضر در آن صحنه نمایندگان چنین جریانات سابقه‌داری می توانستند قلمداد شوند: دکتر کچویان، که خود به صورت معنی‌داری جانب سنت را - لااقل در سطح نظری- گرفته‌است، در صحبت‌های خود در آن برهه‌ی زمانی دانشجویان را از حضور و ابراز نظر و چانه‌زنی در عرصه هایی که "به آنان ربطی نداشت" برحذر می‌داشت. او با آنان از مقام شامخ استاد سخن می‌گفت و لزوم "تبعیت‌پذیری" از گروه آموزشی و اساتید. سیستمی که پیاده شدن الگوی اعلای آن را من در دانشگاه بهشتی و زیر نظر دکتر رفیع‌پور -با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌هایش- تجربه کرده‌بودم. اما در سوی دیگر ماجرا، دانشجویان - به عنوان نمایندگان جریان جدید و مدافع دموکراتیک شدن میدان آکادمی- از لزوم قانونمندی مدیریت گروه، لزوم پاسخگویی و پذیرش نظارت همگانی بر تصمیماتش و امکان بازخواست‌شدن از سوی سلسله‌مراتب پایین‌تر هرم قدرت سخن می‌گفتند. این گروه‌های نامنسجم دانشجویی از طیف‌های گوناگونی تشکیل شده‌بودند که شاید نقطه‌ی اتصالشان به یک معنا همین پایبندی به ارزش‌های دموکراتیک و ضداقتدارگرایانه بود.
این به نظر من یک اتفاق و لحظه‌ی تاریخی در تاریخچه‌ی آکادمی ایرانی بود؛ اینجا کنشگران به یک معنا نه به مثابه‌ی یک فرد، که هر کدام به عنوان حاملان یک جریان فکری و تاریخی با هم برخورد کرده‌بودند. کنشگرانی که هر کدام نتیجه‌ی چند فرآیند مختلف و موازی تاریخی از برخورد سنت و مدرنیته در ایران بودند. برخوردی که با این تحلیل، توجیه هزینه‌های فراوان و غیرقابل انکارش برای دو طرف (که به سطح دانشگاه و بالاتر نیز کشید و حتی در برنامه‌ی تلویزیونی دکتر کچویان از سری جلسات "دیروز، امروز، فردا"ی پس از انتخابات نیز به آن اشاره شد) کار سختی نیست؛ برخوردی در سطح یک دانشکده اما به مثابه‌ی برخورد دو جریان سنت‌دار ِ تاریخی..
×××

روز گذشته، روی بورد بسیج دانشجویی دانشکده، در مطلبی تهاجمی و ژورنالیستی (به معنای غیرعلمی و جامعه‌شناختی) به بررسی واقعه‌ی کنفرانس برلین از منظر جریان فکری خاصی پرداخته شده بود و در میان تصاویر، عکسی از دکتر جلایی‌پور، استاد مبرز دانشکده هم به چشم می‌خورد؛ از طنز تلخ روزگار، دانشجویانی آن تصویر و مطالب را درباره‌ی وی نوشته بودند و آن را در مقابل دیدگان سایر دانشجویان قرار داده‌بودند که خود قطعاً دانشجوی کلاس‌های دکتر جلایی‌پور بوده‌اند و قطعاً بوده نکاتی را که نمی دانسته‌اند و از وی آموخته‌اند.. در آن لحظه با خودم فکر کردم که چه شد داستانِ حدیث علوی ِ"هر که کلمه‌ای بهمن بیاموزد مرا بنده‌ی خود کرده‌است"؟ اما اینک تحلیل جالب جامعه‌شناختی -لااقل به صورت موقت- برای آن دارم: آن گروه از دانشجویان بسیجی دانشکده که به این کار دست زده‌اند، و معمولاً خود را (بخش I شخصیتشان) و دیگران آن ها را (بخش MEشخصیتشان) از اقشار سنتی جامعه تعریف می‌کنند، اما شاید بدون آن‌که خود بدانند تحت تأثیر ارزش‌های جریان مدرن غربی قرار گرفته‌اند: جریانی که استاد برایش به تعبیر وبر- در مقاله ی علم در مقام حرفه- مانند دانشجوی امریکایی، "سبزی‌فروش"ی بیش نیست که باید از او "سبزی علم" را خرید و گذشت.. ..

۲ نظر:

  1. خیلی خوب بود اجازه می دین بذارم توی فیس بوک؟

    پاسخحذف
  2. به منصوره خانوم موسوی: این حرفا چیه؟ ممنون از لطفتون. شما صاحب اختیارین. حتمن. شاد باشین و در راه.

    پاسخحذف