۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

چیزی درباره‌ی هیچ چیز

بیرون بارون اومده بود. از اون خوب‌هاش. از اون عجیب‌هاش. یه ساعت قبلش لباس سبک کرده بودم و رفته بودم داخل اتاق. چراغ‌ها خاموش. خوابیده‌بودم. روی تختم. چراغ هال اما روشن مونده بود. مثل اغلب اوقات دوباره قبل از زنگ ساعت موبایل بلند شدم از خواب. از آن بلند شدن‌هایی که درست در لحظه‌ایه که باید؛ همون لحظه‌هایی که حس می‌کنی وقت نخوابیدنه. خواب سهمش رو گرفته. اما هنوز وقت بیداری نیس. چیزی میان این دو. جایی بین این دو؛ بین خواب و بیداری.. گرم بود. آرام، همون‌طور که روی تخت دراز کشیده‌ام، آهسته، دست دراز می‌کنم به سمت درب بالکن که کنار تختمه. کمی بازش می‌کنم. هوا می‌دوه توی اتاق. با بوی بارون. بوی خیابون. از اون هواهایی که میدونی فردا که سرما خوردی تقصیرش رو می‌ندازی گردن ِ اون. اما خوبه. سرد ِ کم ِ خوب. پتو رو کمی بالاتر می‌کشم. ماشین... سکوت... دو نفر که راجع به چک حرف می‌زنن ظاهرن قدم‌زنان.. سکووت.. یه موتور که یه بچه هم روشه.. پشتش یه صدای پای عجول.. سکووووت.. سکووت.. دست‌هام رو زدم سینه‌ام. طاق‌باز دراز کشیدم. جایی بین خواب و بیداری. مثل ماهی با چشم‌های باز. بی‌ذره‌ای تکون. ذره‌ای حرکت. هشیارم.. هشیارم؟ جایی میان هشیاری شاید و بی‌خبری.. یه جور اینرسی سکون ِ عمیق. و دوست‌داشتنی. دور ِ در اتاق، یه مستطیل نور افتاده از چهار طرف؛ نور ِ چراغ ِ هال. زل می‌زنم بهش؛ پشت در تز، پشت در کار، پشت در شام و ظرف‌های نشسته، پشت‌‌ در همه‌ی "باز"ها و "دوباره"ها و "باید"ها.. پشت در موسیقی، پشت در پرتقال. و عطرش.. تکان نمی‌خورم. در درونم چند نیرو، چند کشش، چند خواست هم‌زمان می‌چرخند و به‌هم می‌خورن.. باید بلند شم.. ..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر