۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

سفر به قبرستان غریب..

بچه‌ها گفتند می‌خایم بریم سر قبر "شاملو". گفتم کجاس؟ گفتن امام‌زاده طاهر کرج. بلدی؟ گفتم بله و رفتیم. اما چه می‌دونستم قبرسون امام‌زاده طاهر یه همچین جاییه... جایی تا این حد شگفت و چگال...
امام‌زاده طاهر دقیقن کنار اتوبان تهران کرج‌ه. یعنی میبینین گنبد آبی‌اش رو وقتی از توی اتوبان قزوین میاین و از کرج رد میشین. درست کنار پل فاز 4 مهرشهر، 5 دقیقه‌ای قبل از پل عابر پیاده‌ی فلزی گلشهر کرج...
عصر بود که رسیدیم. با یه تاکسی خطی تهران- گلشهر از سر پل جناح راه افتادیم و رفتیم که راننده‌اش، که یه ارتشی بازنشسته‌ی با حال بود قبول کرد 5 نفرمونو با یه ماشین ببره. و توی راه از مرگ گفت.. و از دغدغه‌هاش نسبت به مرگ. خودش یه اتفاق بود..
وقتی رسیدیم، اولین چیزی که دیدم چهره‌ی آشنای یه چادر صحرایی بزرگ بود مال بسیج امام‌زاده طاهر! که نمایشگاه جنگ عکس زده بودن در جایی که کلن سی نفر هم پرسه نمی‌زد! با صدای بلند مداحی و باقی قضایا...
چشم گردوندیم تا شاید یه نشونی ببینیم از قبر "احمد شاملو".. یه تابلویی.. یه نشونه‌ای.. یه چیزی.. هیچ چیز نبود.. هیچ چیز.. مگه میشه؟! مگه چن تا احمد شاملو داریم یا داشتیم؟! اصن گیریم که فکرش رو حاکمیت قبول نداره و نداشته، اصن از ریختش خوشش نمیاد، اصن "مدایح"ش همه "بی‌صله" مونده از سوی آقایون.. اما بالاخره "شاملو"ئه خوش‌انصاف‌ها...
به بغض گشتیم.. و دست آخر ناامید از خانواده‌ای که اندکی قیافه‌ی دانشجویی داشتند و رد می‌شدند پرسیدیم. و جواب که از سؤال جالب‌تر بود: "ما هم دنبال قبر مرتضی حنانه‌ایم!" مرتضی حنانه!!؟ همون آهنگساز و نوازنده‌ی مشهور؟! مگه اون هم اینجاست؟! ..
پیرزنی می‌گذشت. ترک زبان و سلانه سلانه قبرها را می‌شست و پولی می‌گرفت. بچه‌ها گفتند از او بپرسیم. ناامید بودم از جواب. اما همو بود که اتفاقن شد راهنمای سفر ما... جلو جلو می‌رفت و به هر قبری که می‌رسید می‌پرسید: "اینو که می‌شناسید؟" خیلی‌ها را نمی‌شناختم.. متأسفانه.. خیلی‌ها بودند که فقط شنیدن اسم‌شان لرزه می‌انداخت به دلم.. ساده.. در یک گوشه.. بی‌نشان.. صاحبان اینهمه این همه نام، این همه صدا، این‌همه متن، این همه کتاب، این‌همه "بودن" که رج به رج زندگی روزانه‌ی ما رو ساختند... اونقدر "بودند" که سر قبر بعضیهاشون برای سلام و احوالپرسی و آشنایی کافی بود گوشی موبلیهامونو بگردیم و یه آهنگ، یه صدا، یه متن ازشون پیدا کنیم.. همه داشتیم چیزی از اینها.. غربت داشت خفه‌ام می‌کرد..
اونقدر غریب، اونقدر آشنا که دلم فقط گریه می‌خواست.. بهت زده بودم...
فقط به برخی از این نام‌ها نگاه کنید (قول میدم که دل شما لااقل هم روی یکی از این نام‌ها گیر کنه و بلرزه...):
حبیب‌اله بدیعی، احمد عبادی، حسن گل‌نراقی [خواننده‌ی ترانه‌ی "مرا ببوس"]، غلامحسین بنان، محمدجعفر پوینده [نویسنده، مترجم، جامعه‌شناس؛ مقتول قتل‌های زنجیره‌ای]، محمد مختاری [شاعر و نویسنده؛ مقتول قتل‌های زنجیره‌ای]، احمد شاملو، علی‌اصغر بهاری [نوازنده‌ی کمانچه]، آغاسی [خواننده]، مرتضی حنانه [نوازنده، آهنگساز]، حسین قوامی، دلکش [عصمت باقرپور؛ خواننده]، احمد محمود [رمان‌نویس مشهور و نویسنده] و ...
چه توقعی می‌شه داشت از آینده‌ی جامعه‌ای که این‌طور سرمایه‌هاش رو گوشه‌ای دفن و فراموش می‌کنه؟! سرمایه هایی که آرزوی داشتن یکی‌اش بر دل بسیاری از جوامع هست... که اگه یکی‌اش دست یکی از جوامع غربی بود ازش هزار فیلم و کتاب و مرکز فرهنگی و گردشگری و الگو و اسطوره می‌ساختند... از حکمرانانی که قدر فرهنگ و ادب و هنر رو این‌طور پاس می دارند.. از جامعه‌ای که در اون ارزش یک سیاستمدار دست چندم ِ از یه هنرمند بزرگ و صاحب سبک و پرمایه، یه محقق استخوان‌خرد کرده، یه پژوهشگر صاحب‌دل بیشتره؟! چه توقعی می‌شه داشت... چه فلاکتی.. در چه هوایی نفس می‌کشیم و در چه دوران فرومایگی‌ای..
دوستم زنگ زد. با بغض کمی براش گفتم از فضا. گفت: پس در "قبرستان غول‌ها" هستی؟ ... راستی کی گفته بود ما "زنده‌کش مرده پرست" هستیم؟ ما حتی مرده‌هامون رو هم عزیز نمی داریم...
جامعه‌ی بی‌حافظه، به هیچ‌کجا نمی‌رسد.. جامعه‌ی قدرناشناس و سرمایه دورریز، مدام دور خودش می‌چرخد، جامعه‌ی سیاست‌زده و ایدئولوژی‌زده، تک‌بعدی می‌شود و نشاط و شورش را گم‌ می‌کند و جامعه‌ای که مبتلاست به همه‌ی اینها با هم... ... آخ...
دم غروب بود. نشستیم کنار بر شاملوی عزیز و با آن صدای خوب لعنتی‌اش بغض‌هامونو تسکین دادیم:

«هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتدال شکننده تر بود

هراس من

باری

همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد.» (شاملو)

راهنمای "زائر"ی که همه چیز دارد جز نشانی از انصاف و هنر..


راهنمای عجیب و صاحبدل سفر ما

احمد محمود

دلکش

مرتضی حننه/حسین قوامی

آغاسی

بنان

حسین گل‌نراقی

علی‌اصغر بهاری

حبیب‌اله بدیعی

شاملو

محمد مختاری

محمد جعفر پوینده

۴ نظر:

  1. کلامت میتونه عین خاطره رو زنده کنه مهدی!آره واقعا،جامعه ی بی حافظه که خاطره ی بزرگان حتی یک نسل پیش از خودشو از یاد برده،می خواد رو چی حالشو بنا کنه؟احساس بدی داشتم که بعضی از این آدمو رو پبش از این فقط در حد یک نام میشناختم،بعد از هنر نمایی بودن این ها،چه غمبار است بی هنری فراموشی ما...

    پاسخحذف
  2. نمیدونم از دست دادم اون روز رو و باید الان ناراحت باشم یا همون بهتر که من نیومدم شاید درجا بغض کار دستم میداد و دق میکردم از این همه جفا که به یک جامعه میشه جامعه ای که میتونه یه حافظه ی خیلی خوب داشته باشه ولی ازش محرومه
    مثل همیشه ساده و صمیمی نوشتی .تلنگر بود ممنون

    پاسخحذف
  3. برام از خاطره سنگری بساز
    بید بی ریشه را شن باد میبره
    نسل بی گذشته را خاک غریب
    مثل شخم کهنه از یاد میبره..

    فکر یه بار هم سنگ قبر استاد شاملو هم بدست دگم اندیش ها شکسته شد..

    مرسی مهدی جان.. کیفور شدم

    پاسخحذف
  4. مخلصم حمیدجان..
    ممنون از فاطمه و محدثه‌ی عزیز..

    پاسخحذف