۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

وقتی برای مردن..


"امید"
با آن دو چشم‌های خوب لعنتی‌اش..
همیشه
درست وقتی میخواهی سرت را بگذاری زمین و بمیری
درست همان موقع
دستگیره را میدهد پایین و میپرد توی اتاق
و زل میزند توی چشمهای خسته‌ات
توی قلب سوت و کور و روح ملولت
و هی خودش را لوس می‌کند
ناز می‌کند
دلبری می‌کند
و تو هی میخواهی نبینی چشمهایش را
نبینی برق داخل آن مردمکان سیاهش را
هی می‌خواهی سرت را بذاری زمین و جان بکنی و تمام و خلاص
اما مگر میگذارند این دو تا چشم سیاه پر شوق و شور لعنتی
با آن لبخند دلبرانه‌اش
باید دوباره گول بزنی خودت را
برای nامین بار
باید که برخیزی

وقت هست برای مردن
شاید یک روز دیگر کمی دیرتر از راه برسد
فقط کمی
و آنوقت خواهم داشت
وقتی برای مُردن
...



پانوشت: نوزادی که پس از 3 روز، از زیر آوار، زنده بیرون آمد!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر