۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

"محبس"/برای عزیزم محمد مختاری

دیگر برای خرید هم به خیابان نمی‌روم
در هر نگاه
با هر صدای خنده‌ی پر های و هوی و نغز،
در هر جوانکِ پر اشتیاق ِ ساده‌ی ِ مشتاق ِ زندگی،
من صورت ِ تو را،
آن صفحه‌ی هنوز باز ِ مجازی ِ تو را،
- کز هر صدا و شعر و شعار و غریو زنده‌تر است-
آن ساده خواستن ِ آزادی ِ تو را،
هی دوره میکنم
هی دوره میکنم
هی دوره میکنم...

دیگر برای خرید هم به خیابان نمی‌روم..
اما دوباره در سحرگهِ مستانه‌ی ِ امید،
با صدهزار "محمد" و "سهراب" و "صانع" و "ندا"،
همراه میشوم..
"بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود"...

۲ نظر:

  1. ما را سري است با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برور برهمان سريم. . .
    هنوز بغضها گشوده نشده. . . نمي گويم کينه ها که ما مردم بي کينه اي هستيم اما بغض هزار ساله در دل انباشته ايم که دل به دريا زده ايم

    پاسخحذف